شد بیقرار نالهی ما بیقرارها
مسعود پیرایشپسندیدن0
بازدید63
شد بیقرار نالهی ما بیقرارها افتاده بارمان به دیار تو بارها از یک خروش یا رب شب زندهدارها حاجتروا شدند هزاران هزارها کو عاشقی که ناله ز خون جگر زَنَد؟ هجران کشیده باشد و دائم به سر زَنَد؟ یک آه سرد سوخته جانی سحر زَنَد؟ بر خرمن وجود جهانی شرارها ما دل نبستهایم به خویشان و بستگان حاجات ما روا شده با درد خستگان آری دعای نیمهشب دلشکستگان باشد کلید قفل مهمات کارها سفره ز آب و مائده هرگز تهی مباد مسجد ز مست شبزده هرگز تهی مباد طاق و رواق مِیکده هرگز تهی مباد از های و هوی عربدهی بادهخوارها دل بستهایم ما به همین ماجرای خود هر کس که بیکس است، کسی شد برای خود نازد گدا به صاحب دولتسرای خود نازد خدا به شرم روی شرمسارها زهراست عزت و شرف مرتضیٰ علی ما را خریده از طرف مرتضیٰ علی سائل شدیم در نجف مرتضیٰ علی ناد علیست زمزمهی شهریارها مُحرِم شدیم در حرم کربلا حسین پرده بکِش به روی گناهان ما حسین مستیم مست عطر ضریح تو یا حسین ای سوز و آه گریهی بیاختیارها ای ذبح بیرمق شدهی تشنه پای آب شد گریههای مادر تو همصدای آب عطشان شدی، لب تو ترک خورد جای آب خوردی سنان و سنگ ز گوشه کنارها خواهر که داشتی، همهکس داشتی هنوز فریادرس میان قفس داشتی هنوز غارت شدی اگر چه نفَس داشتی هنوز پیراهن شریف تنت شد غبارها * * * * سرمه به چشمان دلبرت زدی چه حنایی به موی سرت زدی دیگه ناامید شدم پیشم بیای چه عجب سری به دخترت زدی سرِ صبحی وقت بذل رحمته بودنت کنار من یه نعمته این همه بههم ریختگیِ لبت بابا کار خیزرون بیمروته قصهی غصهمو میکنم مرور تو رو میدیدم ولی از راه دور خودمونی در گوش من بگو: دامنم بهتره یا کنج تنور؟ اینقَدَر سختی کشیدم که نگو چیزایی تو کوفه دیدم که نگو پیرمرد به بابات چی میگفت؟ حرفای بدی شنیدم که نگو حُرمت قافله پای دین میریخت چه عرقها عمو از جبین میریخت حرمله رباب تو دِق داده بود پیش چشمش آب روی زمین میریخت دیگه فکر کنم دعام نمیگیره روسری هیشکی برام نمیگیره خیلی توی کوچهها آتیش گرفت سنجاق سر به موهام نمیگیره شعلهها چه زخمی به پرم میدوخت دل من شبیه معجرم میسوخت توی بازار یهودیها دیدم یکی داشت النگوهام رو میفروخت * * * * نکنه روبهرومی، خودت یا عَمومی؟ نشناختمت هنوزم، خودت بگو کدومی صورت نصف نیمه، حال سرت وخیمه به همه گفتم این سر، تموم زندگیمه