مقاتل را تماما جستجو كردم
حاج حسن خلجپسندیدن1
بازدید1.2K
مقاتل را تماما جستجو كردم لهوف و مقتل الشمس و ابی مخنف مقرّم با صحاب رحمت و كبریت احمر را به دقت زیر و رو كردم نشستم بین مقتل ها تمام لحظه ها را از سر ظهر عطش تا لحظه گودال با هم روبرو كردم گلی را گوشه ی مقتل گلی را گوشه ی گودال بو كردم تمام فرض ها با هم مساوی شد غم اصحاب جای خود نبود آب جای خود مصیبت های عباس و علی اكبر و ابن الحسن ها و علی اصغر و طفلان زینب هم به جای خود به سمت خیمه ی زینب بدون صاحبش برگشت مركب هم به جای خود مرور اسم ها در ذهن من كار خودش را كرد علی بن حسین بن علی پس علتش را عشق پیدا كرد كسی كه با ابالفضل و علی اكبر و كل بنی هاشم به میدان رفت در واقع كسی كه بود و اما هفتاد و دو بار از پیكرش جان رفت در واقع كسی كه تا غروب روز عاشورا فقط مشغول بر جامه دریدن بود كسی كه در میان خیمه مصداق شنیدن كی بود مانند دیدن بود نفس مهموم شد ناگاه علی بن حسین بن علی معلوم شد ناگاه تصور كن به دورش لشگر بسیار باشد تصور كن اگر بغض علی در كار هم باشد علی بن حسین بن علی بیمار هم باشد شبیه شمر و خولی كم نبود آنجا بمیرم شهر بانو هم نبود آنجا برای هر شهیدی در زمین كربلا قاتل مشخص بود و اینكه حرمله یا شمریا زجر یا سنان اصلا برای كشتن هر كس دم آخر فقط این اسمها بس بود همه یك قاتل، اما قاتلان تو به جرئت صد نفر هستند به پیش خنده های حرمله با شمر و زجر و خولی و ازرق تمام زهر ها زهرند اما بی اثر هستند پس از كرب و بلا چون آب خوردی اولین دفعه درون خویش پژمردی تو در واقع همان بیست و سه سال پیش جای آب سم خوردی به خود گفتم به خود گفتم كه از كرب و بلا اینگونه جا ماندن خودش روضه است علی بن حسین بن علی اما به زیر دست و پا ماندن خودش روضه است تو دیدی و علی اكبر ندید آن لحظه ای كه نسیم از زلف عباس علی سر مست می آمد تو دیدی و علی اكبر ندید آن لحظه ای را كه ابالفضل از كنار علقمه بی دست می آمد تو دیدی و علی اكبر ندید وقتی تو دیدند اكبر و عباس وقتی حرمله آماده شد در دشت تو دیدی و ندیدند اكبر و عباس با تیر سه شعبه طفل شش ماهه سرش برگشت تو دیدی و ندیدند اكبر و عباس و علی اصغر اسب ها را نعل كردند و به سمت پیكر ارباب هی كردند تو دیدی و ندیدند اكبر و عباس و علی اصغر كه سر ارباب را در طشت می كردند تو دیدی آنچه كه حتی حسین هم ندید آن را تو دیدی در میان چشم های دختری ترس از بیابان را تو دیدی روضه ی گوش ودهان و نیزه داران را بماند داستان كوفه و شام و لبان خیزران خورده بماند اینكه با هر ضربه اش دندان تكان خورده بماند كه هر دم خنده های حرمله با زجر آمی میآمیخت بماند ابنكه دستت بسته بود و بر سرت بر شام آتش ریخت بماند اینكه بعد از كربلا بیست و سه ساله درد دیدی همین كه چشم بستی بر سر نئش پدر با خنجر و با چكمه آن نامرد را دیدی بماند اینكه تو مانند یعقوب نبی در هجر یوسف گریه ها كردی جهان را كربلا كردی در این قصه ولی یوسف پدر بود و پسر یعقوب دنیا شد برای چشم این یعقوب پیراهن نیامد چون كه بر تن اربا اربا شد همان بیست و سه سال پیش دنیا ناامیدت كرد همان بیست و سه سال در واقع شهیدت كرد.