مصحف سر، آیهی عیسی
علی کرمیپسندیدن24
بازدید1.1K
مُصحَفِ سر، آیهی عیسی آینهدارِ جلوهی دادار ساحت بندگی، مساحت نور عقل کامل شُکوهِ شور و شور کوه ایمان، صلابتِ اسلام امتدادِ قیامِ سرخِ امام تیغ بُرّندهی کلامُ الله یکتنه همترازِ هرچه سپاه خاتمِ عصمت و نگینِ شرف وارثِ ذوالفقارِ شاهِ نجف روضه در یک کلام شد زینب وارد شهر شام شد زینب دخترِ شاه لافَتی ای داد وسط شهر شام گیر افتاد دل سنگ آب میشد از حالش چقدَر چشم او دنبالش داشت با کنایه صداش میکردند من بمیرم نگاش میکردند چند هرزه شراب میخوردند پیش او عمداً آب میخوردند سرّ مستور تا کجا رفته سرِ بازارِ بردهها رفته خودت از روی نِی ما را بپوشان امان از سکّوی بردهفروشان یکی از این همین زنهای شامی مرا هول داد با بیاحترامی یکی میگفت زینب بیقراری چرا بر تن لباس پاره داری **** از بام زدن تو ملأعام زدن سیلی به ایتام زدن من بمیرم سرها شکست بال و پَر ما شکست سر تو چند جا شکست من بمیرم من کِی شدم صاحب عزا خیلی شنیدم ناسزا رو نیزه اشک خون میریزی اما توی بزم یزید اشکای سقّا میچکید وقتی که شد حرف کنیزی **** حرامیان همه شُربِ مدام میکردند به نام فتح و ظفر، مِی به جام میکردند برای دیدنِ ما صف نمیزدند ای کاش به دور محمل ما کف نمیزدند ای کاش به تن شامیان لباس عید همه جا بوی عطر میپیچید چقدَر دور و برِ محمل ما رقصیدند تا که زینب رسید خندیدند شامیان پیش پاهاش رقصیدند این بلا سختتر شد از گودال زینب و بزم مِی؟ زبانم لال **** خیزرانش همین که بالا رفت دختری روی پنجهی پا رفت جوری از این ضربهی دستش شتاب داشت دندان تو به جای خودش خیزران شد اشکای من و خواهرت میریخت خونِ تازه از حنجرت میریخت از دست یزید جگرم میسوخت وقتی که شراب رو سرت میریخت **** نمیره حرمله از یاد به جون جفتمون افتاد همش درختو هِی تکون میداد سرت از شاخه افتاد پاداش به حرمله ندادند از دخترِ تو گرفت بابا یک عدّه شرابخوارِ کافر گفتند به عمّه نامسلمان **** نگو ویرونه قابل نیست بیا آرومه اینجا دیگه قاتل نیست سرِ بریدهته رو دامنم اما چرا اجزای صورت تو کامل نیست تا که تعادل داشته باشی میان تشت زیر گلویت را تراشیدند کفری شده بود تازیانه جای همه عمّه داد تاوان من چوب یزید را شکستم تا از عملش شود پشیمان گفتم ببوسم از لب تو با این لب پاره نیست امکان دندان تو را شکست اما طفل تو گرفت درد دندان اوضاع مناسبی ندارم گرفت از پشتِ سر مومو کشید محکم النگومو برید انگشتای دستم صدا کردم عموجونو آره اونجا بود که ما رو میزدن دقیقا کنار نیزه روبهروت تا که گفتم بابایی عموم کجاست یکی سیلی زد و گفت اینم عموت