مشک و آب و دم خیمه
حاج حسن جمالیپسندیدن7
بازدید2.6K
مشک و آب و دم خیمه گفت عمو ما تشنمونه دیگه طاقتی نمونده حال اصغر پریشونه اگه میشه یکمی آب تو بیا. واسه رقیه همه امید حسینی عمو عباس رقیه **** مشکو میذاری روی دوشت عمو صدای العطش توی گوشت عمو قول دادی نشه فراموشت عمو یا ابوفاضل ابوفاضل مدد... **** پور حیدر با شجاعت رو به دریا میکند ساقی لب تشنگان همواره غوغا میکند هیچ میدانی چرا سقا به لب آبی نزد دید با حسرت بر او زهرا تماشا میکند * رسيد چون به علقمه پاي تو گشت عيان چهرۀ مولاي تو چو ديد چشمت رخ ارباب را نهيب آتشين زدي آب را كه اي سپيد چهره روسياه كي كنم از نوش تو عشقم تباه من ز مي حسين باده نوشم به آب آبرو نميفروشم میروم و میا به دنبال من محو مکن کوکب اقبال من زجرعه اي روز مرا شب مكن مرا خجل ز روي زينب مكن **** آبرومندی که مِی در دامن مهتاب ریخت از غم ارباب خود از دیده درّ ناب ریخت دست زیر آب برد و تر نکرد از آب لعل آبروی آب را با آب روی آب ریخت **** یا رب مدد کن این فرس برانم این آب را بر خیمهگه رسانم