من مسلمانم مسلمان مسلمانت حسن
علی اکبر زادفرجپسندیدن2
بازدید300+
من مسلمانم مسلمان مسلمانت حسن تا نمک پروردهام بر خوان احسانت حسن من مسلمانم مسلمان مسلمانت حسن نانخورراین خانه نان فاطمه دندان زده بوی دست مادرت را میدهد نانت حسن مرد شامی که به تو پیش بقیه فحش داد در مدینه چند روزی بود مهمانت حسن من جزام نفس دارم دیدن من هم بیا هم غذا شو با گدا دستم به دامانت حسن دست و دلباز مدینه دست خالی امدم دست خالی من از تو لطف دستانت حسن مرد شامی که به تو پیش بقیه فحش داد در مدینه چند روزی بود مهمانت حسن هر چه دارم میفروشم خرج صحنت میکنم هر چه دارم نذر گنبد نذر ایوانت حسن کوری بدخواه تو فریاد مستی میزنم یا معز المؤمنین جانم به قربانت حسن کی میآید صحن قاسم بر روی ما وا شود چشم ما را پر کند آیینه بندانت حسن گنبد و گلدسته نه اصلا تو بگو آقا چرا میرود با چکمه بر قبرت نگهبانت حسن زخم پایت از خودی و زخم قلبت از خودی آشنایانت چه میخواهند از جانت حسن خدا به طالعتان مهر پادشاهی زد به سینهی احدی دست رد نخواهی زد در آسمان سخاوت یگانه خورشیدی سه بار زندگیات را سه بار بخشیدی گدا ز کوی تو هرگز نرفته ناراضی عزیز فاطمه از بس که دست و دلبازی از ابتدا پدرش فکر ما گداها بود که سفرهی کرمش را به مجتبی بخشید غریب بود اگرچه گدا فراوان داشت کریم بود بدون سر و صدا بخشید کریم کار ندارد به اسم و رسم کسی غریبه را چه بسا بیش از آشنا بخشید ملامتش نکنید انکه را مدینه نرفت مدینه زایر خود را به کربلا بخشید گمان کنم که دگر مادری زمین نخورد خدا فقط به خسن اینهمه بلا بخشید به هر مسافر بی سرپناه جا دادی به دست عاطفه حتی به سگ غذا دادی امام رأفت دوران بی مرامیها نشستهای سر یک سفره با جزامیها خیال کن که منم یک جزامیام آقا نیازمند نگاه و سلامیام آقا چقد مثل علی از زمانه رنجیدی سلام داده جواب سلام نشنیدی امام دورهی تزویرهای بسیاری زمان رفتن مسجد زره به تن داری کریم شهر مدینه عریب افتادم به جان مادرت اقا برس به فریادم خودت غریبی و از من خبر داری قسم به حرمت این ماه حق نگاهی کن به دست خالی این مستحق نگاهی کن بگیر دست مرا دست بستهام اقا ضرر زدم به خودم ورشکستهام اقا برای مدح تو گویند شعر احساسی به واژههای در و میخ و کوچه حساسی چه شد که بغض گلوگیر گوشهگیرت کرد کدام حادثه اینگونه زود پیرت کرد و دست مادر و طفلش به دست یکدیگر درست معنی یک روح در دو تا پیکر به سوی خانه روان توی کوچهای خلوت رسید فاجعه از روبهرو ولی بدتر نگاه مرد به جز طفل و مادری تنها کسی نبود خدا را ندید بالاسر جلوتر امد و دستی پلید بالا رفت چه شد که کودک او داد زد خدا مادر میان کوچه و پیش نگاه فرزندش همین که خورد زمین گفت یا حیدر سیاه شد همه جا راه خانه را گم کرد صدای غمزدهای گفت مادر از اینور عبدالزهرا خودم دیدم مادر و نامرد پست عبدالزهرا خودم دیدم گوشوارهی مادر شکست غروب کوچه چه دلگیر شد حسن پیر شد عبدالزهرا دلم زخمیه از یه داغ دیرینه عبدالزهرا خودم دیدم میخ در و توی سینه غنچه و باغ و چمن میسوخت حسن میسوخت پشت یه در داشت یه زن میسوخت حسن میسوخت ریان ابن شبیب جد ما رو غریب گیر اوردن ریان ابن شبیب آب و واسه حبیب دیر اوردن تو شیب گودال سرازیر شد حسین پیر شد ته گودال زمینگیر شد حسین پیر شد بر چهرهاش نظر چو نمودم بود اشکار عمری نمیکند به جهان بعد اکبرش خنجر به حنجرش چو نهادم به چشم تر در زیر تیغ داشت نظر سوی خواهرش در وقت مرگ رو به زنان بود دیدهاش گویا که داشت ارزوی روی مادرش این پیرمرد کشته نشد بین قتلگاه وقتی که دید داغ جوان کشته شد حسین زخم سنان و نیزه چنان کارساز نیست از بس شنید زخم زبان کشته شد حسین حسین حسین... سینهات خلوت من بود خرابش کردند چه کسی پای نهاده به جهانم بابا کی بریده حنجرت را کند بوده خنجرش تقصیر حرارت تنور است این سوختگی زیر چانه در راه شتر تکان نمیخورد خوردم کتکی به این بهانه کی زیر گلوت را عزیزم اینطور بریده ناشیانه سالم لب من لب تو خونی، والله که نیست عادلانه