مرد آوارهی غم نصیبم
روح الله بهمنیپسندیدن3
بازدید500+
مرد آوارهی غم نصیبم خستهی کوچههای غریبم شِکوه دارم از اهالی این شهر کینه در دل من زنده شد خاطرات مدینه وا غریبا وای وای وای وای وای وای... میتپد در دلم بغض غربت میدهد کوفه بوی خیانت کن حذر از نیزه و تیر و باغ و شکوفه یا حسین جان، جان زینب میا سمت کوفه وا غریبا وای وای وای وای وای وای... بهر زینب دل من غمین است چشم نامحرمان در کمین است بهر اصغر کینهی حرمله در خروش است نیزه و تیر سه شعبه چقد پرفروش است وا غریبا وای وای وای وای وای وای... یا حسین... توی دل شبهای کوفه آروم آروم میباره چشمای مهتاب میذاره سرش رو رو دیوار مثه ابر بهاره سفیر ارباب نوحه میخونه قاصدک خستهی شب میا به کوفه حسین تو رو به جون زینب میا به کوفه این کوفیا نامردن اشکای چشماش شد مونس آه دلش نفس نمونده تو سینهی بی حاصلش بس که تو کوفه قلبشو پر خون کردن میباره، غربت از توی چشماش تمومه،یا حسین ورد لبهاش یا حسین میا به کوفه ارباب... زیر لبش آروم میخونه با دلی پر شراره از فردای کوفه میگه نیا به کوفه حسین جان که به راهت نشستن سنگای کوفه میدونم اینجا میره به نیزه سر تو دلشوره دارم برا گلو علیاصغر تو دلشوره دارم برا سه سالت اقا تو شهری که همش بی فروغه میبینم نیزهسازی شلوغه یا حسین میا به کوفه ارباب...