نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

مرثیه مرثیه در شور و تلاطم گفتند همه ارباب مقاتل به تفاهم گفتند گرد و خاكی شد و از خیمه دو تا آینه رفت ماه از میمنه، خورشید هم از میسره رفت ناتوانم كه مجسم كنم این همهمه را پسر امّ بنین و پسر فاطمه را قمر هاشمی از نسل و نسب می گوید دیگری هم أَنا قتّالُ العرب می گوید دارم از مستیِ بی حدّ خدا می گویم شورِ القارعه ماالقارعه را می گویم پرده افتاده و پیدا شده یك راز دگر سر زد از هاشمیان باز هم اعجاز دگر گفتم اعجاز، از اعجاز فراتر دیدند زور و بازوی علی را دو برابر دیدند شانه در شانه دو تا كوهِ سراسر محشر حمزه و جعفرطیار نه، طوفانی تر شانه در شانه دو تا كوه خودت می دانی در دل لشگر انبوه خودت می دانی كه در آن لحظه جهان از حركت افتاده است اتفاقیست كه یكبار فقط افتاده است باز كرده است خدا هم درِ أو أدنی را تا تماشا كند این منظره ی زیبا را ماه را من چه بگویم، كه چنین است و چنان شاهِ شمشاد قدان خسرو شیرین دهنان ماه در كسوت سقا به میان آمده است رود برخاست كه موسی به میان آمده است رود از بس كه شعف داشت تلاطم می كرد رود با خاك كف پاش تیمم می كرد ماه افتاده در آیینه ز تصویر بگو مشك لبریز شد از علقمه تكبیر بگو ماه اگرچه همه ی علقمه را پیموده غرقه گشت است و نگشت است به آب آلوده رود را تا به ابد تشنه ی مهتاب گذاشت داغ لب های خودش را به دل آب گذاشت لب اگر تر كند از چشمه ی دریا عباس چه جوابی بدهد ام بنین را عباس دیگر این مشك نه مشك است كه میخانه ی اوست چشم امید رباب است كه بر شانه ی اوست دستش افتاده ولی راه دگر پیدا كرد كوه غیرت گره ی كار به دندان وا كرد می توانست به آنی همه را سنگ كند نشد آنگونه كه می خواست دلش جنگ كند چه بگویم كه چه شد یا كه چه بر سر آمد ناگهان رایحه ی چادر مادر آمد پسرم دست مریزاد قیامت كردی تا نفس داشتی از عشق، حمایت كردی آسمان ها همه یكپارچه بارانیِ توست من بمیرم عرق شرم به پیشانیِ توست مشك خالی شده برخیز كه تا برگردیم اتفاقیست كه افتاده بیا تا برگردیم آه برخیز كه گهواره به غارت نرود دختر فاتح خیبر به اسارت نرود همیشه تشنه ی ساقی شدن قشنگ تر است و از تو كرببلا خواستن قشنگ تر است دلم هوای حرم كرده یا ابوفاضل مرا دوباره ببر كربلا ابوفاضل
هنوز نظری ثبت نشده