مثل باد با شتاب، مثل کوه استوار
محمدرضا میرزاخانیپسندیدن2
بازدید4K
مثل باد با شتاب، مثل کوه استوار میزنه مجتبی، به دل کار و زار طلحه به لکنت افتاده جونم به این آقازاده وحشت گرفته زُبیرو قلب علی چقد شاده صبرِ پسر حیدره که سر اومده ختم غائله از مجتبی براومده یه جوری میره سمت شترِ فتنه که چشم عایشه از حدقه دراومده یا حسن یا حسن... آینهی مرتضی، محو رزمش همه میزنه ضربه و میگه یا فاطمه شد سمت معرکه عازم سردستهی بنیهاشم میجنگه مرتضی میگه جونم به تو اباالقاسم جنگ جَمله یا که دوباره خیبره این حسنه یا اینکه دوباره حیدره حق دارن اگه که همه فراری بشن شاگردش ابوفاضل و علیاکبره