مثل هلال بود که نوری شکسته داشت
حاج محمود کریمیپسندیدن12
بازدید500+
مثل هلال بود که نوری شکسته داشت آن خواهری که قلب صبوری شکسته داشت کوهی غیور بود و غروری شکسته داشت آیینه، کاروان بلوری شکسته داشت آری بلورهای ترکخورده آمدند آن نازدانههای کتکخورده آمدند زینب که رعدوبرق، که طوفان، که موج بود زینب که فرد بود، که زهرای زوج بود در چادرش سپاه حیا، فوجفوج بود در عرش خطبههاش، شجاعت در اوج بود روز چهلّم آمد و افتاد روی خاک افتاد و عرض کرد أخی! أُختکَ فِداک افتاد و زخم را به دل بیقرار زد فریاد کرد و ضجّه کشید و هوار زد هی خاک مشت کرد و به رویش غبار زد حتّی ز پیش روش ملک را کنار زد یکدفعه رود نالهی او از خروش رفت زنها! کمک کنید که زینب ز هوش رفت آمد به هوش و نالهای از نای دل کشید با گریه، خاک کربوبلا را به گل کشید از هرم آفتاب، خودش را به ظل کشید خود را بهسمت قبر برادر، خجل کشید پس با زبانحال غم، آن خواهر نجیب روو بر حسین کرد که یا ایّهاالغریب روزی که از کنارهی گودال قتلگات راهی شام و کوفه شدم با مخدّرات گفتم سوی مدینه که ای صاحب حیات هذا مرمّل بدما؛ هذه بنات با آن بنات آمدم از های و هوی شام ای صید سر بریدهی در خاک و خون! سلام از زیر بامهای پر از سنگ آمدیم با گونهی پر از اثر چنگ آمدیم از کوچههای پر گذر تنگ آمدیم از شام و کوفه آه نه از جنگ آمدیم پاشو سپاه گریهی خود را نظاره کن در گوش دختران حرم، گوشواره کن ما حاجیان مُحرم در شام بودهایم در پای نیزهی تو، در احرام بودهایم گر سنگخوردگان ز سر بام بودهایم با یکنظر به نیزهات، آرام بودهایم آرامش مرا سر نیزه به هم زدند آن سنگها که بر روی ماهت قدم زدند تربتت شفا که به خاک آرمیدهایای ما را در این سفر ز سر نیزه دیدهای هرجا ز دختران، ابتایی شنیدهای شمر و سنان زدند بر آنها کشیدهای دیدی چه با مشقّت و آزار رفتهایم کتبسته بین کوچه و بازار رفتهایم من، گریهها برای تو کردم در این طواف من زخمها به عشق تو خوردم در این مصاف از آن هزارونهصدوپنجاه تا شکاف میخورد تیغ بر تو و بر زینبت غلاف میپرسیام چطور؟! یا که کی زدند ای خیزرانچشیده! مرا کعب نی زدند از دخترت نپرس برادر که وای وای یکماه گریه کرد برای تو های های خواباندمش شبی بهروی پا، به لای لای دست نوازشم به مویش خورد گفت: آی با سنگ آتشین به سرش تیر میزدند طفل گرسنه را به دل سیر میزدند