مثل هر روز مادرم برخواست
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن6
بازدید4.9K
مثل هر روز مادرم برخواست تا نماز و نوافلش را خواند نگهی سوی همسرش انداخت با نگاهی غم دلش را خواند پدرم مرد لحظه های خطر پدرم مرد روز های نبرد ولی این روز ها شکسته شده وای اگر بشکند غرور مرد فاطمه یک تنه سپاه علیست تا نگوید کسی علی تنهاست حیدری بود کار زهراییش مادر امروز جلوه باباست زخم ها را خرید با جانش چون برای علیست می ارزد و ستون های مسجد شهر از ترس نفرین هنوز می لرزد همه پیکرش سیاه شد و در عوض شد سپید گیسویش پهلو و بازو و چه می گویم که فقط مانده روی و ابرویش از سر صبح صورت او را خیره خیره نگاه می کردم چشمم از اشک تار و چشمش را تیره تیره نگاه می کردم بهر احقاق حق خود امروز در سر خود خیال دیگر داشت زیر لب ذکر یا علی می گفت چادرش را که از زمین برداشت چادرش را سرش که کرد انگار آسمان در حصار ماه افتاد گفت برخیز ای حسن برویم دست من را گرفت و راه افتاد دست من را گرفت با یک دست دست دیگر ز کار افتاده تا که هر دفعه می برد بالا باز بی اختیار افتاده بر سرش ابر سایه می انداخت از رهش باد خار پس می زد راه کوتاه و ما هم اهسته مادر اما نفس نفس می زد تا رسیدیم حق خود را خواست با روایات و تکیه بر آیات شیر زن مثل همسر شیرش زیر بار ستم رود هیهات حق خود را گرفت و اخر سر دلم اما نمی گرفت ارام سوی خانه روان شدیم اما رمقی که نبود در پاهام شور و اشوب و دلهره یک ریز در تب کوچه هر قدم می ریخت هر قدم سمت خانه می رفتیم قلب من می زد و دلم می ریخت در سکوت غریب و شوم از دور ناگهان یک صدای پا آمد گرد بادی از ان سر کوچه بی مهابا به سمت ما آمد آمد و رسید به ما او که از هر کسیست بی دین تر ساسه او چه سرد و سنگین بود دستش اما ز سایه سنگین تر نا جوانمرد حق یک زن را وسط کوچه می خواهی خانه را که کشیده ای اتش دیگر از جان ما چه می خواهی دست او مثل باد بالا رفت مثل یک صائقه فرود آمد در حوالی چشم و گونه ماه ابر بارانی و کبود آمد من شدم گوشه ای زمین گیر و مادرم یک کنار افتاده الهی بشکنه دست مغیره