مثل هر روز مادرم برخاست
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن11
بازدید7.6K
مثل هر روز مادرم برخاست تا نماز و نوافلش را خواند نگهی سوی همسرش انداخت با نگاهی غمِ دلش را خواند پدرم مَرد لحظه های خطر پدرم مَرد روزهای نبرد ولی این روزها شكسته شده وای اگر بشكند غرور مرد فاطمه یك تنه سپاه علیست تا نگوید كسی علی تنهاست حیدری بود و كار زهراییش مادر امروز جلوه ی باباست زخمها را خرید با جانش چون برای علیست می ارزد و ستون های مسجد شهر از ترس نفرین هنوز می لرزد همه ی پیكرش سیاه شد و در عوض شد سفید گیسویش پهلو و بازو و چه می گویم نه فقط مانده روی و ابرویش از سر صبح صورت او را خیره خیره نگاه می كردم چشمم از اشك تار و چشمش را تیره تیره نگاه می كردم بهر احقاق حقِّ خود امروز در سرِ خود خیال دیگر داشت زیر لب ذكر یا علی می گفت چادرش را كه از زمین برداشت چادرش را سرش كه كرد انگار آسمان در حصار ماه افتاد گفت برخیز ای حسن برویم دست من را گرفت راه افتاد دست من را گرفت با یك دست دست دیگر ز كار افتاده تا كه هر دفعه می برد بالا باز بی اختیار افتاده بر سرش ابر، سایه می انداخت از رهش باد، خار، پس می زد راه كوتاه و ما هم آهسته مادر اما نفس نفس می زد تا رسیدیم حق خود را خواست با روایات و تكیه بر آیات شیر زن مثل همسر شیرش زیر بار ستم رود؟ هیهات حقّ خود را گرفت آخر سر دلم اما نمی گرفت آرام سوی خانه روان شدیم اما رمقی كه نبود در پاهام شور و آشوب و دلهره یك ریز در تبِ كوچه هر قدم می ریخت هر قدم سمت خانه می رفتیم قلب من می زد و دلم می ریخت در سكوتی غریب و شوم از دور ناگهان یك صدای پا آمد گردبادی از سرِ كوچه بی مهابا به سمت ما آمد آمد و آمد و رسید به ما او كه از هركسی است بی دین تر سایه ی او چه سرد و سنگین بود دستش اما ز سایه سنگین تر ناجوانمرد، حقّ یك زن را وسط راه كوچه می خواهی خانه را كه كشیده ای آتش دیگر از جان ما چه می خواهی دست او مثل باد بالا رفت مثل یك صاعقه فرود آمد در حوالی چشم و گونه ی ماه ابر بارانی و كبود آمد من شدم گوشه ای زمین گیر و مادرم یك كنار افتاده حركتی در تنش نمی بینم حالت احتضار افتاده گلِ دیوار هم ترك برداشت عرض كوچه چقدر وا شده بود گویی از ضربه ای كه مادر خورد جای دیوار جابجا شده بود كمكی نیست بین آن كوچه چقدر او كمك به مردم كرد دو قدم مانده بود تا خانه دو قدم راهِ مانده را گم كرد