ما کویریم همه تشنهی باران حسن
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید4.9K
ما کویریم همه تشنهی باران حسن سربلندیم همه دست به دامان حسن باز جمعیم سر سفرهی احسان حسن همه گفتند به ما سوخته جانانِ حسن آتش عشق حسن سوخته جانم را شکر هرچه دادند و ندادند همان را شکر قطره بودیم ولی راه به دریا دادند دل ما را به سرای کرمش جا دادند به سوی دامن او دست تمنا دادند تا که گفتیم حسن حاجتمان را دادند نظر رحمتشان بر دل ما تابیده گوش این طایفه آواز گدا نشنیده دست و دلبازترین رهبر عالم حسن است گفته احمد که فقط عقل مجسم حسن است مثل حیدر علی عالی و اعلی حسن است وارث هیبت پیغمبر اکرم حسن است روح رحمان و رحیم است حسن روح سخاست عاشق نام حسن باش که محبوب خداست به گداییش پی اهل نظر باید رفت خبری اینجاست به دنبال خبر باید رفت سمت فرزند تجلی و ظهر باید رفت هر کجا پرچم او هست به سر باید رفت دل به این اسم فقط میل تقرب دارد مادرش نیز به این اسم تعصب دارد کاش فیضی ز فیوضات غمش میبردیم روز و شب دست به سوی علمش میبردیم کاش راهی سوی بیتالکرمش میبردیم دستهی سینهزنی در حرمش میبردیم حیف خالیست حرم، حیف حرم بی نور است دستمان از حرم خاکی آقا دور است چه کسی گفته که آقای کرم بی حرم است قبر او هست پر از خاک ولی محترم است بی مضیف است ولی مظهر دارالنعم است آسمان سقف رواق شه لطف و کرم است دور تا دور بقیعش بخدا زنجیر است معنیاش این شده اینجا حرم یک شیر است او چهل سال به صبری حسنی محکوم است مثل باباش علی خسته دل و مظلوم است غربتش از اثر خون لبش معلوم است آه من با که بگویم که چهسان مسموم است آتش افتاده به جانش لب او عطشان است پیکرش سبز شده خواهر او حیران است زهر بیرحم به جان جگرش افتاده یاد مادر به دل شعلهورش افتاده یاد آن خانه و آن میخ درش افتاده میخ در روضهی پر دردسر انشاء میکرد فاطمه سوخت و یک شهر تماشا میکرد آخر روضه گریزش شده تنها کوچه چقدر باز شده بغض حسن با کوچه آخرش قاتل او زهر شده یا کوچه زهر آتش زده جان حسن اما کوچه مثل یک آه شده راه گلویش بسته رو سپید است چهل سال غریب و خسته شکر خدا که پیرهنت در نیامده با زور خاتم یمنت در نیامده دیگر لباسهای تنت درنیامده یا چوب نیزه از دهنت درنیامده شکر خداکه پیکر پاک تو پا نخورد سر نیزهای میان گلوی تو نخورد اما حسین صورت از خضاب داشت در دل برای خواهر خود اضطراب داشت یک کوه غصه داشت ولیکن رباب داشت اما جا در میان مجلس و بزم شراب داشت با چوبدست روی لبش مینواختند یک عده مست روی لبش مینواختند