ما که آزادهترینیم چو دربند توایم
حسن حسینخانیپسندیدن12
بازدید2.6K
ما که آزاده ترینیم چو دربند توایم مستمند اثر گریه و لبخند توایم صاحب اصلی افلاک همه خاک توایم ما اضافی همان آب و گِل پاک توایم چون تو معشوق شدی ما همه عاشق شده ایم شیعهی جعفری حضرت صادق شده ایم زحمتش را تو کشیدی که به مذهب برسیم رحمتش را تو رساندی که منصب برسیم از تو تعظیم شعائر شده احیا مولا از دم گرم تو جابر شده احیا مولا پرچم شیعه به دست تو سرافراز شده در علم علوی با ید تو باز شده در حسینیه به فکر همگی بودی تو اوّلین روضه بگیر دهگی بودی تو از تو داریم همین سینهزنیها را از تو داریم حسین جان روی لبهامان را آه از آن روز که غم بر جگرت ریخته شد کوهی از رنج و بلا روی سرت ریخته شد بیحیاها که شب تار سرت ریخته اند مثل دزد از سر دیوار سرت ریخته اند بی وفایی به رگ و ریشهی آن مردم بود بر در خانهی خورشید پر از هیزم بود شعلهی کینهی ایّام که افروختهگر حضرت شیخ الائمه حرمش سوخت دگر آتش از غربت ایشان که خجالت نکشید شعله از حضرت باران که خجالت نکشید شکر حق اهل و عیالت همه سالم هستند در کنار حرمت جمع محارم هستند مثل حیدر به روی خاک کشاندند تو را پا برهنه عقب اسب دواندند تو را این قدر نعره سر فاطمه زاده نکشید لااقل پیکر او پای پیاده نکشید دیده ات در پی مرکب چو به گریه افتاد نا خدا گاه دلت یاد رقیّه افتاد به پاسخم همه گفتند رفته ای به سفر کسی که رفته سفر اینقدر نمیماند خزون رنگ گل سرخابی رو زرد میکنه از اون شبی که افتادم خیلی دلم درد میکنه همه گفتند از آن دور که آنجا چه شده آن چنان خورد زمین خاک بیابان برخاست طفل وقتی که گرسنه است نمیخوابد آه تا رسیدند به ویرانه بوی نان برخاست صبحها با لگد حرمله بیدار شدی سر و سامان همه بی سر و سامان برخاست دیده ات در پی مرکب چو به گریه افتاد نا خدا گاه دلت یاد رقیّه افتاد آسمان تیره بیابان همه خارستان بود دشمنان خنده کنان دخترکی گریان بود صورت دخترکی حال وخیمی دارد آنکه شمشیر زن است دست ضخیمی دارد