نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

ماه من تو آسمونا دمیده دل من باز به هواش پر كشیده گمونم اومده بابا از سفر كه بوی سیب تو خرابه پیچیده نیمه جونی داره به چشام میاد به دلم برات شده بابام میاد دل من به شوق تو پر می گیره به سر زلفای خونیت اسیره باباجون میخوام منم باهات بیام می دونی بی تو رقیه میمیره با چشام به راه تو آب می پاشم الهی كه بی تو زنده نباشم تویی كه آرومِ جون من بودی رفتی و یتیم شدم به این زودی حالا كه اومدی بابا از سفر پس چرا غرق خونی و كبودی دلت اومد رو دلم پا بزاری دلت اومد منو تنها بزاری بمیرم برای چشمای ترت چرا خاكستریه موی سرت گمونم مهمون خولی بودی و تو تنور بوده سر مطهرت رسم مهمونی همینه باباجون موی سوخته و سر غرق به خون كنارت اینقده هق هق می كنم اگه باز بری منم دق می كنم
هنوز نظری ثبت نشده