ماندهام بیکَس و بی یار، مرا یاری کن
سیدرضا نریمانیپسندیدن5
بازدید7.5K
ماندهام بیکَس و بی یار، مرا یاری کن باز هم از منِ درمانده طرفدارای کن بارِ من روی زمین مانده، خدایا چه کُنم بارِ من مانده خدایا، تو خریداری کن مَعصیت در دلِ مُردابْ فرو بُرد مرا تا که آب از سرِ من رد نشده، کاری کن بندهی نفْس شدم، بندگیام یادم رفت بنده را راحت از این بندِ گرفتاری کن اختیاراً ز درِ خانهی تو دور شدم پس گداییِ مرا لطف کن، اجباری کن در سحر اهل مناجات تو سیراب شوند منِ غفلتزده را تشنهی بیداری کن روی قلبم بنویسید: گرفتارِ رضا سنگ را در حرمش لایقِ حَجّاری کن بیپناهیم، پناهِ همهی ما زهراست زیر بال و پرش از شیعه نگهداری کن بَردهام، بردهی بیقیمتِ بازارِ نجف حلقه در گوش همین بَردهی بازاری کن دوست دارم که غلامِ درِ حیدر باشم پس مرا تا به ابد نوکرِ درباری کن جانِ آقای غریبی که ندارد حرمی دلِ ویرانِ مرا یک شبه مِعماری کن گریه بر داغِ حسن ارثیهی اجدادیست ایل و اولادِ مرا اهل عزاداری کن پیش چشمان پسر، مادر او سیلی خورد آی ناموسپرست، از غم او، زاری کن جگرش سوخت ولی قاتل او زهر نبود قدر یک لحظه فقط فکر به مسماری کن میخِ دَر با همه هستیِ حسن بد تا کرد پای خود را به حریم پَرِ زهرا وا کرد