ما را سرشته است علیوارمان کند
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید300+
ما را سرشته است علیوارمان کند حتّی نوشته تشنهی ديدارمان كند اصلاً خدا به روی من و تو حساب كرد وقتی كه خواست بَردهی بازارمان كند شايد كه زر خريدِ بزرگی شويم يا شايد نسيم آيد و بيدارمان كند امّا كسی نيامد و ما را نخواست كس دستی نبود تا كه سبُک بارمان كند بوديم نااميد كه مارا ميان خلق چشمی نمیخريد كه بيمارمان كند امّا رسيد حضرت اربابزادهای آمد كه تا هميشه گرفتارمان كند ما را خريد و خادم اين خانواده كرد تا بيشتر زِ پيش بدهكارمان كند پروانهايم و قِسمت اين خانوادهايم شاهيم و چاكران همين شاهزادهايم دست حسين میدهی امشب بهانه را بابا بگو كه ذوق كُشَد اهل خانه را بابا بگو كه عشق كند وقت گفتنت لب غنچه كن كه بوسه زند اين جوانه را يا حق بده به حيرتِ جبريل بعد از اين يا كه بگير چهرهی پيغمبرانه را با تو خدا چه ريخت و پاشی نموده است حالا گدا نمانده بگيرد اِعانه را انگار تو حسینی و زينب چو فاطمه وقتی كه میكِشد سر گيسوت شانه را اُمُّ البنين به گِرد سرت چرخ میزند آورده است آتش و اسپند دانه را بيرون ميا كه راه تو بنبست میشود گم میکند نگاه همه راه خانه را دوش حسين روی تو بوسيدنیتر است با اين پسر، جمال پدر ديدنیتر است بر پا شدهست محشری از احترامها وقت اذانِ توست و ختم كلامها میچسبد آن نماز كه باشی مؤذّنش وقتش رسيده دل ببَری از امامها تنها مؤذّنِ سه امام ايستادهاند يعنی شروعِ توست شروع قيامها وقتی سلام گرمِ نماز تو میرسد میآید از خدا عليکَ السلامها جايی نداشت فطرس و از دور بوسه داد از بس فشرده است حضور غلامها ای ياسزاده باز كن از گيسويت گره بايد دوباره هوش بَری از مشامها ويرانه آمديم كه آبادمان كنی دستی بكِش به روی سر ناتمامها آیينهای گرفته و تكرار میشوی تو شير میشوی و علمدار میشوی خورشيد میشوی همه را ذوب میكنی پَر میزنی و سپاهی و سالار میشوی با تيغ ذوالفقار، تو هم مست كردهای بيهوده نيست فاتح پيكار میشوی وقتی زره به شانهی تو میخورد گره بدجور مثل حيدرِ كرّار میشوی بايد كه سر بدُزدد و پنهان شود هلال وقتی ميان جنگ كماندار میشوی تو لحظه لحظه سورهی زلزال هستی و تو جلوه جلوه آيهی ايثار میشوی با ضربههای خويش به معراج میروی ممسوس ذات حق شده دَيّار میشوی افسوس شعله بر سر و پای پدر زدی دیدی محاسنش به کَفَش بود پَر زدی