مادرش آمد برای دیدنش
حاج جواد حیدریپسندیدن23
بازدید1.7K
مادرش آمد برای دیدنش دیدنش بوییدنش بوسیدنش تا که رأس تو همآغوشم شده درد پهلویم فراموشم شده ای سری که ماندهای دور از بدن صورتت آتش گرفته مثل اگرچه برگ برگِ عمرِ من، رنگ خزان دارد خداراشکر قدری جسم مجروحم توان دارد کمک کن فِضّه برخیزم که باید کربلا باشم چرا که هر شب جمعه حسینم میهمان دارد تنور خانه گمانم هنوز روشن بود وگرنه موی تو باید بلندتر باشد شاید که دگر مِیکده را درک نکردم ساقی بده جامی که به قربان تو گردم گوشهی اَبروی تو چون مادر است روی تو از روی من نیلیتر است