لطف خود را باز یارم کن حسین
علی اکبر زادفرجپسندیدن3
بازدید300+
لطف خود را باز یارم کن حسین خیز از جا و سوارم کن حسین من در این وادی چو پا بگذاشتم هیجده مَحرم به گردم داشتم شش برادر در کنارم بودهاند دور خیمه پاسدارم بودهاند حال، خالی گشته از گل دامنم نیست حتیٰ غنچهای در گلشنم ای شتربانان مرا یاری کنید ناقهها بر غربتم زاری کنید * * * * یک زینب و یک کاروان شد همسفر با ساربان ای خاک عالَم بر سرم دور و برش امروز سنان ای همسفر زینب خون شد جگر زینب من مشکلم این نیست که اموال غارت شد حسین چشم تو روشن بعد تو سهمم اسارت شد حسین من پردهنشین بودم بانوی زمین بودم ای همسفر زینب خون شد جگر زینب با جامههای مندرس دریای نورم یا حسین دلسوخته از غصهی کنج تنورم یا حسین ای چشم پُر آب من پوشیه حجاب من ای همسفر زینب خون شد جگر زینب * * * * آنکه برخوانَد حدیث اُمِّاِیمَن بر امام من به جرأت گویم آن زن هم حسین، هم زینب است پاسدار خیمهها تا ظهر اگر عباس بود شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است پرچمت گر سرنگون شد، من نگه میدارمش غم مخور، بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است منزوی هرگز مزن بیهوده لاف عاشقی این حسین تنها یک عاشق دارد، آن هم زینب است