نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

لطفی که کردهست خجل بارها مرا برده است تا دیار گرفتارها مرا رؤیای یوسفانهی دیدارت ای عزیز آواره کرده در دل بازارها مرا با یک کلاف کهنه از این عَبدِ روسیاه قابل بدان میان خریدارها مرا ای گل! ببین که دوری از نرگسِ رُخَت یک عمر کرده همنفسِ خارها مرا در ساحل نجات تو پهلو گرفتهام سیل گناه برده اگر بارها مرا یاد لبان خشک ترک خوردهای مدام برده به کربلا دَمِ افطارها مرا
هنوز نظری ثبت نشده