لحظههای اذان مغرب بود
مازیار طاولیپسندیدن8
بازدید6.9K
(لحظههای اذان مغرب بود تازه باریده بود باران هم داشت از مسجد محلهیمان پخش میشد صدای قرآن هم)2 مسجدیها برای افطاری گاه نان و پنیر میدادند ولی آن روز از قضا دیدم دم افطار شیر میدادند یادم آمد دم بساط شیر پرچمی بود و نقش آن، این بود (جان عالم فدای طفل رباب)2، این عبارت چقدر سنگین بود در میان شلوغی مسجد، یک نفر مثل یک گدا آمد ناگهان لحظهای به چشم من زن همسایه آشنا آمد بین آن روزهدارها، آن روز دیدم آن را شبیه بیگانه دیدمش که میان دستانش کاسهای شیر میبرد خانه اندکی میشناختم او را، خانوم ساده و ملیحی بود (ولی اینجا چه میکند آخر، زن همسایه که مسیحی بود)2 طاقتم طاق شد، پیاش رفتم، گفتم اینجا چه میکنید شما گفتم این شیر نذری ماهاست، گفت میدانم، التماس دعا (تا که چشمش به چشم من افتاد، زود بالا گرفت شیون او گفت در خانه کودکی دارم، ناتوانم به شیر دادن او)2 گفت متوسل شدم به این بیبی، شک ندارم دمی به باور خود گفت آخر شنیدهام که رباب مثل من شد خجل ز اصغر خود آسمان چرخ خورد دور سرم، بعد از آن هرچه گفت نشنیدم در کنار بساط شیر آن روز، طفلی و گاهوارهای دیدم گفتم این خانوم اهل احسانست، چون کرامت شدهست عادت او زن همسایه رفت گرچه نرفت دمی از خاطرم خجالت او خانومی چون عروس زهرا نیست، مطمئن باش جستجو کردم من که حاجتروا شدم بیشک، هر زمان نذر شیر او کردم لالالالا یکم دیگه دووم بیار یکم دندون رو جیگر بذار عمو قراره آب بیاره قول عمو نشد نداره به شب مهتاب برمیگرده مادر به چشمات خواب برمیگرده مادر شنیدی که میگن مرده و قولش عمو با آب برمیگرده مادر لالالا گل لاله، لالایی علیاصغر چه بیحالی ببین که یک شبه مردی شدی برای خودت هرچه آمد به سرم دست به زانو نزدم جز خداوند به عمرم به کسی رو نزدم رو زدم آب بگیرم پسرم را کشتند روی دستم گل بیبرگ و برم را کشتند حرمله خیر نبینی، گل من نارس بود چیدنش تیر نمیخواست، نسیمی بس بود علی حجم تیری که علمدار زمینگیرش شد باورم نیست که در حنجر تو جا شده است قرر بود از فرات واست آب بیاره عمو رفیق نیمه راه شدی، نمیارم به روت از حرمله نمیگذرم، بنده به مو گلوت علیِ اصغرم میمیره مادرت، آویزونه سرت تیرو بیرون بیارمش، پاشیده حنجرت داره چه زود تنت میشه اسیر خاک یه سالگیتو میبینی اما به زیر خاک چی فک میکردمو چی شد، چی اومده سرت نشسته تیر حرمله به قلب مادرت اندازهی سه شعبه نیست تموم پیکرت علیِ اصغرم گلایه زیر لب از تیر دارم بیا پایین ز نیزه، شیر دارم سرت بر روی نیزه تاب میخورد علی بالام بمیرم نیزهدارت آب میخورد دو دستم را به زیر آب بردم حلالم کن نبودی آب خوردم چقدر نیزه بلندست نیفتی پسرم منی که جهان میکِشد منتم را برای تو از خصم منت کشیدم زدند و بریدند و با خود نگفتند برای تو شش ماه زحمت کشیدم گفت حسینم، به خدا مسخره کردند گفتند مگر ساقی کوثر پدرت نیست گفتم که نکش منت این حرملهها را حیف از تو و دریای غرور پسرت نیست حالا که مرا میبری از شیر بگیری یک لحظه ببین مادر من پشت سرت نیست