نظرات
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد

كرده در باغ رخت گشت و گذار عبداللّه داده از دست چو موی تو قرار عبداللّه ریخته در كف خود دار و ندار عبداللّه دیده چون بر رخ تو خون و غبار عبداللّه نیست آن كس كه نشیند به كنار عبداللّه سپر از دست بینداز كه من می آیم به هواداری تو جای حسن می آیم منم آن كس كه ز غربت به وطن می آیم عوض نجمه كنون من به سخن می آیم بسمل یك سر موی تو هزار عبداللّه موسی وادی شوقم ید بیضا دارم بر روی سینۀ تو سینۀ سینا دارم نجمه كو تا كه ببیند چه تماشا دارم عالم امروز به كام است كه بابا دارم پدر این جاست به اغیار چه كار عبداللّه تیر خود را بزن ای حرمله بیتاب شدم یاد تابوت شدم غمزدۀ باب شدم از غم عشق عمو، شمع صفت آب شدم من مدال دم جان دادن ارباب شدم همچو اصغر شده با تیر شكار عبداللّه
0 نظر ثبت شده
هنوز نظری ثبت نشده است
اولین نفری باشید که نظر میدهد