كبوتر هستم اما پر ندارم
حاج منصور ارضیپسندیدن6
بازدید400+
كبوتر هستم اما پر ندارم ز پر جز مشت خاكستر ندارم اگرچه روی سر معجر ندارم ولی هرگز مگو دختر ندارم كه من هستم هنوز ای نور دیده اگرچه مثل پر رنگم پریده الا ای ماه ای مه ای ستاره به روی نیزه رفتی یا مناره سرت را می كنم از سنگ اجاره كه تو راحت اذان گویی دوباره به روی نیزه ها قاری من باش پدر فكر نگهداری من باش تو را صید دو صد شمشیر كردند مرا بین غل و زنجیر كردند تو را با سم مركب زیر كردند مرا با غصه ی تو پیر كردند اگرچه در بیابان می دویدم صدای استخوانت را شنیدم خزان شد در مسیرت نوبهارم عدو می كرد در صحرا شكارم و تا می دید پای ره ندارم چنان می زد كه خون بالا بیارم زهر دستی كه آمد ضربه خوردم تعجب میكنم از چه نمردم پر از دردم غم درمان ندارم برای زنده ماندن جان ندارم توان صرف قرص نان ندارم لبم مانده ولی دندان ندارم همان سیلی برایم آب و نان شد صف دندان من یك در میان شد چگونه می شود یك طفل تنها قدش خم گردد از سیر وطن ها بنالد از كنایه از سخن ها سوال از من ،جواب از پیرزن ها چه شكلی دست میگیرند عصا را زمینگیرم كجا جویم دوا را عدو من را به جای ناز میزد پرستو را دم پرواز میزد چو میگفتم نزن او باز میزد چنان گرگی كه طعمه گاز میزد طلاو زیورم را تا پسندید پرید از گوش هایم كند و دزدید