قند من است او، قمر است او
حسن عطاییپسندیدن38
بازدید1.6K
قند من است او، قمر است او دربند من است او، قمر است او تو جنگ صفین میگه مولا فرزند من است او، قمر است او داره آماده میشه نقاب میزنه نعرهی انا ابن بوتراب میزنه مالک حق داره بترسه وقتی داره حتّی دشمن خودشو به خواب میزنه تیر تاریک توی میدون نبرده، بَه چه کرده دشمنش دور خودش داره میگرده، بَه چه کرده ابوفاضل نفر دهم رو انداخت، یه نگاه کرد عزرائیل تو اوّلیش هم گیر کرده، بَه چه کرده یار من است او، قمر است او غمخوار من است او، قمر است او تو کربلا گفت رو به لشکر سردار من است او، قمر است او سرحاله تا عمو صداش میزنن سرمه آوردن و به چشاش میزنن بسکه قربونش برم قشنگه دارن قربونیها رو جلوی پاش میزنن هرجا حرف از ادب و عشق و صفا شد، بگو عبّاس سفرهی ام بنین اگه بهپا شد، بگو عبّاس تو نماز سلام میدی به عبد صالح، کیه صالح؟ اگه حرف عبد صالحِ خدا شد، بگو عبّاس یاس من است او، قمر است او الماس من است او، قمر است او رقیّه میگفت با یه ذوقی عبّاس من است او، قمر است او با اشاره کار یک سپاه میکنه دشمنش از حیرت نگاه میکنه اینجوری که پیش میره تمومه دیگه داره روز روشنو سیاه میکنه چه قیامتی میشه وقت قیامِ، ابوفاضل کار شمشیر میکنه تیغ کلامِ، ابوفاضل یک نفر رو زنده رد کرد و بهش گفت برو امّا برسون به دار و دستهتون سلام، ابوفاضل