قرآن گشودم آیهی محشر بیاورم
حاج محمدرضا بذریپسندیدن17
بازدید8.1K
قرآن گشودم آیهی محشر بیاورم میخواستم که سورهی کوثر بیاورم من کیستم ز فاطمه سر در بیاورم باید کسی شبیه پیمبر بیاورم هنگام وصف عقل مرا ترک میکند معراج رفته شأنِ تو را درک میکند با نور تو زمین شرف آسمان گرفت چهل روز مصطفی ثمری جاودان گرفت پا بر زمین گذاشتی و خاک جان گرفت تا آمدم بگویم زهرا زبان گرفت گفتم که رخصتی بده بهتر بخوانمت مِهرت اجازه داد که مادر بخوانمت مادر سلام گوشۀ چشمی به ما کنید مادر سلام درد مرا هم دوا کنید با این امید در زدم تا که وا کنید لطفی به این اسیر یتیم گدا کنید دنیا تو را نخواست که اینقدر زشت شد خاکی که زیر پای تو آمد بهشت شد دنیاست بی تو ظلمت و تو ماورای نور با تو کم است فاصله تا انتهای نور همسایهات اگر که شده آشنای نور این بوده است از برکات دعای نور در آسمان نور چه بدری، شبیه توست در سال یک شب است که قدری شبیه توست آنکه تو را به جملۀ لولاک میشناخت درک تو را فراتر از ادراک میشناخت مشکات نور را فقط افلاک میشناخت بانوی آب را پدر آب میشناخت نام پدر همیشه به دنبال مادر است خیرالعمل محبت زهرا و حیدر است با این حساب ما به علی تکیه دادهایم با اقتدار نسل امید و ارادهایم از هر تبار و قوم ز یک خانوادهایم چهل سال در برابر ظلم ایستادهایم دشمن از این اراده و این شور خسته شد هر بار حیله کرد خودش سرشکسته شد شکر خدا دعای شهیدان گرفته است بیش از همیشه نهضتمان جان گرفته است رهبر به دست پرچم ایران گرفته است ای صهیونیست کار تو پایان گرفته است ما اتحاد خویش به تصویر میکشیم کوری دشمنان همه تکبیر میکشیم