قاسمام با داغت عالم شده مضطر
حاج اسلام میرزاییپسندیدن0
بازدید33
قاسمم با داغت عالَم شده مضطر پیکرت رو خاکا چون گُل شده پر پر زنده شد انگاری داغ حسنم باز غرقِ خونه جسمت مثل علی اکبر بین صحرا بال و پرت از هم دیگه شد وا مونده تنت زیر سُمّ اسبا از هم پاشیدنت روی خاکا قد کشیدی طعم شمشیراشونو چشیدی رو زمین افتادی و بد دیدی بدجوری تو خاک و خون غلطیدی تیغبارونه تموم تنت من و انداختی یاد بابا حسنت تا فهمیدن کی هستی همه زدنت منو کشتی با این زیر و رو شدنت ای وایِ من قاسم یابنَ الحسن قاسم... **** داره خون میریزه از زخمای پهلوت چی سرت آوردن و چی خورده به بازوت نیست یه جای سالم تو صورت ماهت فاصله افتاده بین دوتا اَبروت چی میبینم نظم تنِ تو خیلی مبهم استخونای سینت شد درهم چینش جسم تو خورده بهم چشمام تاره پاشو ببین حال و روزم زاره نوعروست بی صبر و قراره مادرت نجمه چشم انتظاره پاشو از جا عزیزِ دلم تنت پاشیده از هم من چه جور ببرم جواب عمت زینب رو من چی بدم به اهل خیمه آخه بگو چی بگم ای وایِ من قاسم یابنَ الحسن قاسم...