فغان می زد که یا رب خاک این صحرا نبود ای کاش
حسین سیب سرخیپسندیدن5
بازدید2.3K
فغان میزد که یا رب خاک این صحرا نبود ای کاش! و آغوشش ب روی کاروانها وا نبود ای کاش! زمین کربلا برخاست بر پا نیزهها را دید و با خود گفت امروزِ مرا فردا نبود ای کاش! یقین تکلیف طفلان، با عطش اینگونه روشن بود فراتی هست این جا پیش رو اما نبود ای کاش! سه شعبه تیر را میدید با خود زیر لب میخواند ربابی هست این جا که چنان لیلا نبود ای کاش! چه میشد که نبود اصغر در این لشگر، اگر هم بود سفیدیِ گلویش این قدر زیبا نبود ای کاش! هزاران مرد تیر انداز را میدید و هی میگفت علمدار حسین این قدر بیپروا نبود ای کاش! نقاب و معجر و خلخال با خود آرزو میکرد اگر هم بود بعد از ظهر عاشورا نبود ای کاش! حسین (۳)