فروغ چشم من از چشم نیزه ها افتاد
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن3
بازدید1.3K
فروغ چشم من از چشم نیزه ها افتاد عصای پیری من زیر دست و پا افتاد عزیز یوسف من چنگِ گرگ را حس كرد ز بس كه رونق یعقوبِ قصه ها افتاد به زخم نیزه ای از روی اسب از پهلو مرا به خاك جگر گوشه ریخت یا افتاد كسی كه بین مژه كرده ام بزرگ آیا چنین ز هم شده پاشیده در عبا افتاد زدم به هم كفِ افسوس و زانویم تا خورد دلم شكسته و در ورطه ی بلا افتاد نشست چین و چروكت به رخ كه می بینم تَرك به ماه جبین تو از قفا افتاد نماز عصر مرا پس اذان نخواهی گفت گلو بُریده لب خشكت از صدا افتاد خدا كند كه خطای نگاه من باشد كه از تمام قدت چند نقطه جا افتاد بلند شو پسرم چشم خیل نامحرم به خاك چادر ناموس كبریا افتاد