فراق و حسرت و دلتنگی و پریشانی
حاج منصور ارضیپسندیدن7
بازدید600+
فراق و حَسرَت و دلتنگی و پریشانی گرفته هِجرِ تو از عاشقت چه تاوانی علاجِ اینهمه اندوه، کارِ هرکس نیست دوای دردِ دلم را تو خوب میدانی بهارِ بی تو برایم خزانترین فصل است گلی شکوفه نداده است بینِ گلدانی عذابِ بیکسیات، مایهی عذابِ من است میان مایی و از چشمِ خلق پنهانی و قصهی نرسیدن ادامه دار شده است کجاست جملهی آخر، کجاست پایانی بنا نبود که عاشق کنی، مَحَل ندهی بنا نبود ببینی و رو بگردانی نشد که اشک بریزم سَبُک شوم آقا نمیشود که بیایی، مرا بگریانی نشستهام سرِ این کوچه، بلکه برگردی نشستهام بِرِسَد دستِ من به دامانی چه سخت میگذَرَد روزگارِ من بی تو چه زود میگذَرَد عمرِ من به آسانی