غم بود و داغ بود و وداع سپيده بود
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید1.6K
غم بود و داغ بود و وداع سپيده بود خورشيد هم ز شرم به مغرب خزيده بود رد ميشدند مادر و طفلي سياه پوش از كوچهاي كه وقت غروبش رسيده بود حتي فرشته بال نميزد به گردشان دست نسيم هم رخشان را نديده بود مثل هميشه بر سر اين راه جبرئيل از رد پاي خاكيشان بوسه چيده بود آئينهاي كه طاقت آهي نداشت، آه اين چند روز زخم ترك را چشيده بود حالا غريبهاي سر راه عبور او يك دست را به نيت سيلي كشيده بود نامحرمي كه كينه ی اين خانواده داشت گويا دوباره نام علي را شنيده بود كودك دويد تا نگذارد ولي چه سود دستي حرام بر رخ مادر رسيده بود ديوارهاي سنگي اين كوچه شاهد است افتاده بود مادر و ديگر بريده بود برخاست روي پا و زمين خورد و ناله كرد خطي ز خون گوشه ی چشمش چكيده بود ـــــــــــــــــــــــــــــــ