عمه محکم گرفته دستش را
امین شادکامپسندیدن13
بازدید2.9K
عمه محکم گرفته دستش را داشت اما یتیمتر میشد لحظه لحظه عمو در آن گودال حال و روزش وخیمتر میشد باورش هم نمیشد او باید بنشیند فقط نگاه کند بزند داد بعد هر تیری ای خدا کاش اشتباه کند کار او نیست بی عمو ماندن داغها را اِلَی الاَبَد بکشد تا ببیند چه میشود باید به نوک پای خویش قد بکشد ازدحامی میان گرد و غبار از حرامی و سنگ و شمشیر است نوک سرنیزههای بی احساس با تنی زخم خورده درگیر است تشنه بود و زِ گونهها خونش روی لبهای آتشین میریخت یک نفر آب میخورد پیشش یک نفر آب را زمین میریخت خواست تا خویش را به سینه کشد تا که شاید رسد به اطفالش یک نفر نیزهای به کتفش زد رفت و او را کشید دنبالش از همانجا به سنگ اندازان داد میزد: تو رو خدا نزنید وای بر من، مگر سر آوردید اینقدر تیر بی هوا نزنید هر چه گلبرگ بر زمین میریخت پخش هر گوشه بوی گل میشد کمکم احساس کرد انگار دست بی جان عمه شل میشد دست خود را کشید از آنجا یک نفس میدوید در گودال از میان حرامیان رد شد شمر با او رسید در گودال دو گلو را سه شعبه بر هم دوخت نیزهها هم که از دو سو رفتند اسبها کار خویش را کردند دو بدن بین هم فرو رفت **** دستش برید و گفت: که ای وای مادرم رنگش پرید و گفت: که ای وای مادرم قدش خمید و گفت: که ای وای مادرم اگرچه بر لبم از ضربِ تیغش نوای وای مادر نقش بسته همین تیغی که دستم را بریده غلافش بازوی زهرا شکسته