یک سال و نیم بعد تو سالار تشنهلب
پیام کیانیپسندیدن86
بازدید4.8K
یک سال و نیم بعد تو سالار تشنهلب زینب به آب لب نزده شاه تشنهلب عَمَّتیَ المَظلومَه، قُلوبُنا مَحزونَه ... * * * * یه سال و نیمه که نگفتم از دردام خوش غیرت زینب، بشین پای حرفام یه نصف روز ما رو چرخوندن تُو بازار میزدن ماها رو جلو چشم علمدار حیا نداشتن نامسلمونا داداش کنیز میخواستن ما کجا و مجلس مِی پا گذاشتن؟ خوب شد نبودی ما رو بردن تُو محلهی یهودی بدنا همه شدن پُر از کبودی آه و واویلا، آه و واویلا ... با اینکه پُر دردی، باز مرهم دردی جات آغوش من بود، شمر و بغل کردی عمداً میزد ما رو نامردِ بیاحساس سکینه میگفت که قُم وَرکُبنٰا عباس بلند شو عباس سر سیلی زدن به ماها دعواس له شدن زیر پاهاشون گلای یاس شدیم گرفتار خواهرت رو بردن آخر سر بازار خیلی خالی بود تُو شام جای علمدار آه و واویلا، آه و واویلا ... * * * * ای روزگاره زینب، دار و نداره زینب رفتی و دیگه رفته صبر و قراره زینب رفتی و رفت سمت خیمه لشکر رفتی و رفت دیگه از حال مادر رفتی و رفت معجر از سرهامون غرق خونه گوش دخترهامون ای کشتهی فتاده به هامون ای وای، ای وای، ای وای، ای وای زینب ... با قصد غربت اومد، توی دلش نیت کرد هَل مِن مُعین که گفتی، با سنگ به پیشونیت زد افتادی و جمعیت بیشتر شد بِین گودال انگاری محشر شد این صدای نفسهای شمره روی سینهت جای پای شمره محاسنت تُو دستای شمره * * * * هر چه او بیشتر نفس میزد بیشتر میزدند زینب را تیغشان مانده بود در گودال با سپر میزدند زینب را سر شب جنگ تمام شده بود تا سحر میزدند زینب را * * * * این همه راه دویدم ز پیِ دلدارم به امیدی که در این دشت برادر دارم خیز و نگذار که ما را به اسیری ببرند فکر همراهیِ با شمر دهد آزارم