عبایی روی خاک افتاده
ابوذر بیوکافیپسندیدن5
بازدید43K
عبایی روی خاک افتاده بود از خاک خاکی تر که در آن نخ نما آغوش ، اسرار الهی داشت همواره آه او خرج دعای دیگران می شد اگر در سینه اش یارای آهی گاه گاهی داشت به تسبیحش قسم زنجیرهی عالم به دست اوست چنین مردی کجا در سر خیال پادشاهی داشت