طنین عشق به مافوق کهکشان میرفت
حسین محمدی فامپسندیدن10
بازدید2.5K
طنین عشق به مافوق کهکشان میرفت صدای شور بشر تا بِلامکان میرفت نفس نفس پَر و بال فرشتگان میرفت خبر به دست ملائک به آسمان میرفت تمام عرش زِ شوق شنیدنش پا شد خبر رسید به بالا، حسین بابا شد به رودخانه تمنّای وصل، دریا داد به جبرئیل کمی فرصت تماشا داد به دست مریمِ اربابمان، مسیحا داد خدا هدیهی خود را به اُمِّ لیلا داد عروس فاطمه یک دستهگل به بار آورد برای دلبرِ کُون و مکان نگار آورد گلابهای جهان مست عطر شببویند هزار شانهبهسر لابهلای گیسویند تمام بیشه به دنبال نازِ آهویند به شیرزاده به غیر از علی چه میگویند حسین، کاخ عبادات را بنایش کرد برای بار نخستین علی صدایش کرد ستاره تا که نگاهی به قرص ماه انداخت نماز بندگیِ عرش را به راه انداخت هزار یوسفِ دلداده را به چاه انداخت تمام آینهها را به اشتباه انداخت دو تیغ اَبروی اکبر به مرتضی رفته چقدر خَلقاً و خُلقاً به مصطفی رفته خبر دهید به خُمها شراب ناب آمد به چشمهسار بگویید روح آب آمد به گوش شب برسانید آفتاب آمد کریمزادهای از نسل بوتراب آمد نبی که نیست ولیکن نُبُوَّتش علنیست اصول تربیت او حسینی و حسنیست از آن زمان که گِلم را به عشق اَفشُردند مرا به دست کسی غیر یار نسپردند تمام شهر زِ خوانش طعام میبردند هزار جُون سر سفرهاش نمک خوردند فقیرهای درش گرمِ سَروری هستند غلامهای حسین از دَم اکبری هستند به آفتاب بگو خلوتی اجاره کند به ذرّه گر نظر لطف، ماهپاره کند اگر به خاک سر کوی خود اشاره کند به آسمان رَوَد و عرش را نظاره کند هنوز برکهی ما عکس ماه را دارد گدای پشت درش حکم شاه را دارد شکوه کوه حرا شانههای شَهزاده عبای سبزِ محمد، عبای شَهزاده قیامتیست نماز عشای شَهزاده بلالها همه مات صدای شَهزاده علی به کنگرهی شهر تا اذان میگفت حسینِ فاطمه در هر فراز، جان میگفت نسیم با سر زلفش همیشه درگیر است غلاف آهنیاش جایگاه شمشیر است لب تَشَهُّدیاش پرتگاه تکبیر است درست مثل اباالفضل این پسر، شیر است همیشه شانه به شانه کنار عباس است به نام حضرت زهرا چقدر حساس است عقاب از نفس کَرکسی نمیترسد نهالِ سبز زِ خار و خَسی نمیترسد رقیه در بغلش از کسی نمیترسد زِ درد و غصّه و دلواپسی نمیترسد رشید اهل حرم، رهبر سپاهِ حسین پناه فاطمیات است جانپناهِ حسین بنا بر این شده مثل عمو عَلم بزند تمام لشکر کُفّار را بههم بزند و قبل از آن که دَمِ رفتن از حرم بزند کمی برای پدرجانِ خود قدم بزند چقدر با قد و بالاش عشق میکرده حسین وقت تماشاش عشق میکرده مُخدّرات برایش نقاب آوردند برای نور جبینش حجاب آوردند حنای سرخ به قصد خَضاب آوردند برای بازِ شکاری، عقاب آوردند تمام خیمه در این لحظه اضطراب گرفت پدر برای علیاکبرش رکاب گرفت دلاورانه به کشتار خصم تیغ گشود به ضربهای سر و دست از عَدوی پَست ربود به کوریِ همهی آن حرامیانِ حسود حسین با رجزِ او به وَجد آمده بود شبیه صاعقه بر فرق کفر میبارد علی علیِ علیاکبر آفرین دارد چه میشود که کسی ناگهان کمین بخورد چه میشود که پَری تیرِ سهمگین بخورد چه میشود اگر اَبروی ماه چین بخورد خدا نیاورد این مصطفی زمین بخورد قدِ بزرگ عشیره دَمِ حرم تا شد خبر رسید که شَهزاده اِرباً اِربا شد