طلوعی نیست تا دل خوش به فرداها کنم خود را
سیدرضا نریمانیپسندیدن3
بازدید3.5K
طلوعی نیست تا دلخوش به فرداها کنم خود را چراغی نیست تا راحت از این سرما کنم خود را تمام بند انگشتان دستم یخ زد از دوری توانی در نفس هایم نمانده ها کنم خود را من آن بیدم که مجنون بودنم را جار خواهم زد چگونه در نگاه این و آن حاشا کنم خود را به جرم سوختن از داغ تو پروانه طردم کرد دلت می آید اینگونه تک و تنها کنم خود را کسی در شهر تاب ناله هایم را نخواهد داشت… همان بهتر که شبها راهی صحرا کنم خود را مرا از دستِ من من کردنم راحت کنی ای کاش وگرنه با مَنیَّت عاقبت رسوا کنم خود را من از این چشمهای خیره سر خیری نمیبینم… هر از گاهی دلم می خواست نابینا کنم خود را ضمیر ناخودآگاه مرا بیدار باید کرد مگر از خواب رخوت زای غفلت پا کنم خود را الهی لا تَرُدَّ حاجَتی تو حاجتم هستی! جز این هر خواهشی کردم بگو دعوا کنم خود را برای عاشقی سرگشته مثل من بغل وا کن مگر با گم شدن در عشق تو پیدا کنم خود را علی رغم گنه کاری به زهرا دوستت دارم قسم خوردم به مادر در دل تو جا کنم خود را کنار کبوترزاده ام روی پرم مهر نجف خورده به دنیا آمدم تا جلد این مولا کنم خود را (دوای هر که دل مرده است خاک صحن شش گوشه است لبم را روی تربت می کشم احیا کنم خود را)۲ (تو را جان شهیدی که تنش پامال شد برگرد)۲ همان تشنه که در سوگِ لبش دریا کنم خود را دم مغرب همه رفتند تازه ساربان آمد نبودم پیش مرگ خاتم آقا کنم خود را خسته بود آقا تازه روی مرکبش نشسته بود آقا میزدند سنگ سرش شکسته بود آقا خسته بود آقا تنهای تنها بود تنهای تنها رفت آروم جون من زیر دست و پا رفت (حسین حسین حسین )۴ (آقام آقام آقام )۴