صدای پای رفتن از در و دیوار میآید
علی اکبر زادفرجپسندیدن10
بازدید800+
صدای پای رفتن از در و دیوار میآید علی تابوت میسازد، تبسم میکند زهرا من رو زدم، تو خنده به تابوت میکنی اینگونه با دلی که شکسته است تا مکن از این طرف به آن طرف خانه پیش من پیراهن حسین مرا جابهجا مکن دلیل زندگی را در تماشای علی میدید علی را در شلوغی ناگهان گم میکند زهرا علی را با چه حالی در میان کوچهها بردند که با خاک عبای او تیمم میکند زهرا ای شب قدر، کسی قدر تو را فهمیدهست؟ تا به امروز کسی مرتبهات را دیدهست؟ خلق از معرفت شأن تو عاجز ماندند بیسبب نیست خدا فاطمهات نامیده است خواستم ذات تو را نور بخوانم دیدم نور هم با تو خودش را همهجا سنجیدهست نور چشمان پیمبر تویی و جلوهی تو آفتابیست که تا غار حرا تابیدهست حکمتش چیست که ای ام ابیها، پدرت بارها خم شده و دست تو را بوسیده است؟ دختران در همهجا دست پدر میبوسند تو که هستی که زند بوسه به دستت پدرت؟ تقصیر من است پشت و رویت کردهاند ای کاش گلوت را نمیبوسیدم حکمتش چیست که ای ام ابیها، پدرت بارها خم شده و دست تو را بوسیده است؟ دست در دست تو بود ای شرف الشمس، علی اگر انگشتر خود را به گدا بخشیدهست سر همصحبت صدیقه شدن بود اگر ملک وحی، هر آیینه به خود بالیده است بانی رزق تویی، روحالامین میدانست سیبی از عرش اگر چیده، به اذنت چیده است هر زمانی که شدی خسته، به نقل از سلمان چرخ دستاس تو با دست ملک چرخیده است چه بگوییم از انفاق تو وقتی در شهر سائلی رخت عروسیِ تو را پوشیده است؟ به یتیم و به اسیر و به فقیر احسان کرد نان افطار تو وصفش همهجا پیچیدهست چشم صائب به کرامات تو افتاد و نوشت: گوش این طایفه آوای گدا نشنیده است آه باران عطا، رود کرم، خیر کثیر از چه همسایهات از گریهی تو رنجیدهست؟ به خدا میخ ندارند در اینجا، درها چشمت از ضربه ناگاه به خون غلتیدهست میان کوچه همین اوج ماجرایش بود منو ببین که کل صورت تو نصف دست بود چه ضربهای به تو زد آن حرامزادهی پست سه ماه رد شده اما هنوز جایش هست غروب آمد و خورشید، باز دور شدی رشیده بودی، یکدفعه جمعوجور شدی کجا رفته بودی بدون من؟ شنیدم تو کوچه تو رو زدن چه کابوس تلخی دیده حسن! داره میمیره همش میگه نامرد، بسه نزن همش میگه ای وای، مادر من دعا کن عزیزم برای حسن آروم بگیره هیچکس نبود بگه: این گل که پرپره این زن که میزنیش ناموس حیدره از عمد مادر و پیش پسر زدن از عمد با لگد با پا به در زدن داری توی چشمات یه دلهره چقدر قطرهی خون رو چادره! حسینت چرا آب نمیخوره با اینکه تشنهست؟ چقدر گریه کردی با پیرهنش! با اون پیرهنی که میبرنش میدیدی که رگهای گردنش به زیر دشنهست