صبح من رفت و مرا آنچه که باقی ست شب است
حسین محمدی فامپسندیدن3
بازدید300+
صبح من رفت و مرا انچه که باقیست شباست سر تو ذبح شد و اینکه نمردم عجب است آنقدر خار فرو رفته به پایم که نگو اصلا انگار که این دشت پر از بولهب است من که همصحبت پیغمبر و زهرا بودم چه کنم هم سُخنم حرملهی بی ادب است شمر دور و بر زنهای حرم میچرخد برسانید به عباس که وقت غضب است هرچه من میشمرم باز دوتا بچه کم است ای خدا گمشده دارم به دلم تاب و تب است من که تا حال بدون تو نکردم سفری پیش رویم سفر کوفه و شام و حلب است (تا حالا از این خانواده زنی را نبردن اسارت الهی میمردم نمیدیدم انقدر جسارت به آتیش کشیدن حرم رو، یا مظلوم نبودی شکستن سرم رو، یا مظلوم سر تو که رو نیزه ها رفت یا عطشان همش چادرم زیر پا رفت یا مظلوم)