نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

شیر در بیشه زار غم ها بود مرد کوفه چقدر تنها بود در به در بود چون عبور نسیم گریه میکرد چون طفل یتیم خسته کوچه های غربت بود صورتش زخمی خیانت بود بر سرش اهل کوچه داد زدند سنگ بر صورتش زیاد زدند بی رمق بین کوچه تا افتاد بدنش زیر دست و پا افتاد غرق خون بود بند بند تنش کودکان دست جمع میزدنش گونه اش را سیاه میکردند پسرانش نگاه میکردند این اسیر بریده از اغیار غمی اصلا نداشت جز غم یار چوب خورد و هوار زد حیران این دو دندان فدای آن دندان که به چوب یزید خواهد خورد چوب بر آن شدید خواهد خورد زخم این سر فدای آن سر باد پسر من فدای اکبر باد خون من نذرت ای امام غیور خطر از خواهر تو باشد دور استخوان های من ترک بخورد نکند خواهرت کتک بخورد حسین
هنوز نظری ثبت نشده