شمعها از پای تا سر سوخته
حاج مهدی سماواتیپسندیدن5
بازدید1.7K
شمعها از پای تا سر سوخته مانده یک پروانهی پَر سوخته نام آن پروانه عبدالله بود اَختری تابندهتر از ماه بود کرده از اندام لاهوتی خروج یافته تا بامِ «أوْ أدنی» عروج خون پاکش زاد و جانش راحله تارِ مویش عالمی را سَلسله صورتش مانند بابا دلگشا دستهای کوچکش مشکلگشا رخ چو قرآن، چشم و ابرو آیهاش آفتاب، آیینه دارِ سایهاش مجتبایی با حسن آمیخته بر دو کتفش زلفِ قاسم ریخته از درونِ خیمه همچون برقِ آه شد روان با ناله سویِ قتلگاه پیشِ رو عمو خریدارش شده پشتِ سر عمه گرفتارش شده بر گرفته آستینش را به چنگ کای کمر بهرِ شهادت بسته تنگ ای دو صد دامت به پیشِ رو مرو این همه صیاد و یک آهو مرو کودکِ ده ساله و میدان جنگ یک نهالِ نازک و بارانِ سنگ دشمن اینجا گر ببیند طفلِ شیر شیر اگر خواهد زند او را به تیر تو گُل و، صحرا پر از خار و خَس است بهرِ ما داغِ علیاصغر بس است با شهامت گفت آن ده ساله مرد طفل ما هرگز نترسد از نَبَرد بیعمو ماندن همه شرمندگیست با عمو مردن کمال زندگیست تشنگیِ با او لب دریا خوش است آب اگر او تشنه باشد، آتش است بوده از آغاز عمرم انتظار تا کنم جان در رَهِ جانان، نثار جانِ عمه بود و هستم را مگیر وقت جانبازیست دستم را مگیر عمه جان در تاب و تب افتادهام آخر از قاسم عقب افتادهام نالهای با سوز و تاب و تب کشید آستین از پنجهی زینب کشید تیر گشت و قلب لشکر را شکافت پَر کشید و جانبِ مَقتل شتافت