شمع رخ حیدر را پروانه شدم
محمدحسین حدادیانپسندیدن32
بازدید1.8K
شمع رخ حیدر را پروانه شدم آباد نخواهم شد، ویرانه شدم من قبل نجف رفتن عاقل بودم ایوان طلا دیدم و دیوانه شدم حیدر حیدر... ... خوبانِ روزگار مسلمان زینبند دیوانهی حسین و پریشان زینبند آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند حتماً کنیز و پیرغلامان زینبند جان والا زینب پرچمت بالا زینب زن نه مردپرور دنیا زینب ضربانم، تاب و توانم عمّهجانم عمّهجانم عمّهجانم حسین... ... گذرم تا به درِ خانهات افتاد حسین خانهآباد شدم، خانهات آباد حسین ای حسین، حسین حسین... ... رحمت بر آن کسی که به من یاد داد و گفت: وا کن دو لب به نام جنون و بگو حسین