شروع میکنم این شعر را اگر بشود
محسن عراقیپسندیدن10
بازدید1.3K
شروع میکنم این شعر را اگر بشود در انتهای غزل از تو یک خبر بشود نمیشود که همیشه «نمیشود» بشود چقدر گریه کنم شعر، شعرتَر بشود درست نیست بگویم تو آمدی که خدا به فکر بخشش عصیان یک نفر بشود چرا که چوبهی گهوارهی تو کافی بود پَر شکستهی فُطرس دوباره پَر بشود فقط نیامدهای تا حضور محشریات دلیل محکم بخشیدنِ بشر بشود نیامدی که به یُمن دعای کودکیات زمین تشنهی باران کوفه تَر بشود نتیجه اینکه فقط یک دلیل میمانَد تو آمدی که علی باز هم پدر بشود تو آمدی، نوهی دختریِ پیغمبر خدا بخواهد و اینبار هم پسر بشود ***** در هَم است ابروش یا تیغ دو دَم برداشته بسکه چشمش وا شده، ابروش خَم برداشته از عرب چشمان نافذ را به تذهیب مژه این کمان آرشی را، از عجم برداشته این صدا، اصلاً صدای گریهی یک طفل نیست در حسینیه کسی انگار دَم برداشته من که باور میکنم این طفل وقت بازیاش ماه را از آسمانها دستِ کم برداشته من که باور میکنم این طفل از روز نخست گفته یا مولا و دَر خانه قدم برداشته دست از قنداق وا کردهست یعنی یا حسین از همین امشب اباالفضلَت علَم برداشته ***** دوتا بازو به دنیا آمده، نامش اباالفضل است دوتا ابرو که وقت رزم، پیغامش اباالفضل است به وقت رزم قاسم از رجزهای علیاکبر اگر وامی گرفته، ضامن وامش اباالفضل است فرات، این فالگیر کهنه، چون برعکس شد در خود خودش هم دیده که عکس تَهِ جامش اباالفضل است اگر کوهی به دریا تکیه داده در دل شیعهست که زینب نیز اقیانوس آرامَش اباالفضل است علی در ضربههای مستقیمش چون حسین است و علی در ضربههای نابههنگامش اباالفضل است ***** به عشق یا علیگفتن زبان در کام میچرخد که چرخ واژهها با بُردن این نام میچرخد بگویم دام یا کعبه، عجب خالیست بر رویش که قبلِ صیدگشتن دام دور دام میچرخد علیِ عالیِ اعلا، علیِ والیِ والا که خون هم در رگم با گفتن این نام میچرخد به دوش بند انگشتش گرفته کار عالَم را که روزی میدهد با یک اشاره نسل آدم را به تیغ ذوالفقار او نیازی نیست در هر جنگ اگر حیدر بچرخاند به میدان ابروی خم را بیا بنشین تماشا کن جلال تیغ حیدر را که عزرائیل هم خَم میکند در محضرش سر را اگر نعره زند حیدر میان صحنهی پیکار به سر هر پهلوانی میکند از ترس معجر را چنان دامانِشان شد خیس، ترسیدند و در رفتند نگیرد باد هم حتّی فراریهای حیدر را