شب ویرانه را ماهی نمانده
حنیف طاهریپسندیدن1
بازدید300+
شب ویرانه را ماهی نمانده امیدی چارهای راهی نمانده ز بس آه از دل زارم کشیدم پدر در سینهام آهی نمانده جهان تاریک شد جان بی تو آزرد نبودی دختری در زیر پا مرد ز دشت کربلا تا کوفه تا شام پدر جای همه عمه کتک خورد بیا که غنچهات از غصه پژمرد خزان باغ تو را خشکاند و افسرد کمی دیر آمدی، اما مشرف بغل بگشا پدر جان دخترت مُرد امان از راه، آه از باد و طوفان فغان از ساربان داد از سواران الهی هیچکس چون من مبادا سرت دیدم به دست نیزهداران پدر بعد از تو ما آزاده بودیم اسارت را به دشمن داده بودیم به قول عمه ما از کوفه تا شام به دنبال سرت افتاده بودیم دو زلفون تو هم تار ربابم چه میخواهی از لین حال خرابم تو که با ما سر یاری نداری چرا هر نیمه شو آیی به خوابم سه غم اومد به جونم هر سه یکبار غریبی و اسیری و غم یار غریبی و اسیری چاره داره ولی آخر کشد ما را غم یار