شب فراق که داند که تا سحر چند است
مهدی رسولیپسندیدن28
بازدید3.2K
شب فراق که داند که تا سحر چند است حسین، بند دل زینبت به تو بند است بدون تو همه عالم برای من قفس است وصیّت تو مرا میکشد حسین، بس است برای اینهمه پروانه کار شمع نکن فدای دست تو خار از کویر جمع نکن قوارهی تو لباس بهشتی است امیر سراغ پیراهن کهنه را بیا و نگیر ***** به ماه آسمون میگم: مثل عمو جون منی ***** یه مدینه یه بقیعِه یه امامی که حرم نداره سینه زنها یکی نیست تا روی قبرش یه دونه شمع بذاره ***** لالالالا یکم دیگه دووم بیار یکم دیگه دندون روی جگر بذار رفته عموت آب بیاره الان میآد علی لالا علی لالا ***** حیدر از کوفه رهسپاره اگه اشک زینب بذاره ***** آخرین شبه که دستات توی دست زینبه نکن گریه زینب معذّبه، آخرین شبه بیقرارم و میخوام سر رو شونهات بذارم و ببین اشک چشمای تارم و بیقرارم و قراره از من جدا شی میدونم اما داداشی پیشم باش امشب که فردا قراره رو نیزه باشی میبوسم زیر گلوت و امشب بمیره واست زینب، غریب مادر کابوسم انگاری تعبیر میشه زینب تو پیر میشه غریب مادر من فدات میشم بلاگردون بچّههات میشم خودم راهی قتلگاهت میشم، من فدات میشم مثل مادرم میمونم پای حرمت حرم اگه حتی غارت شه معجرم مثل مادرم ولی انگار که قراره شبیه مادر دوباره یکی پاشو جای مسمار رو زخم سینهات بذاره انگار که میکِشنت توو گودال تن تو میشه پایمال، بمیره خواهر انگار که برای مشتی درهم تن تو میشه پرپر بمیره خواهر، بمیره خواهر ***** نه اونو نبر اونو مادرم براش دوخته بوده ***** حسین وای جای تیر حرمله رو سینهات عمیق بود دقیق بود، دقیق بود بعد پیراهن تو دعوا سر عقیق بود عقیق بود، عقیق بود دور من سر نیزه دور تو نیزهزار بود حسین غبار بود، غبار بود همه رفتند شمر امّا موندگار بود غبار بود، غبار بود