شب حرم، شب احرام، شام عاشوراست
حاج محمدرضا طاهریپسندیدن1
بازدید1.2K
شب حرم، شب احرام، شام عاشوراست میان خیمه ی اصحاب روضه ی زهراست شب است و باز به گرد خیام می گردد دوباره به دور خیام، امام می گردد صدای پای نگهبانِ خیمه می آید دوباره خواب به چشمانِ خیمه می آید كسی خیال حرم را نمی كند تا اوست سكینه صحبت غم را نمی كند تا اوست علم به دوش، علمدار تا قدم می زد هراس را به دلِ دشمنان رقم می زد اگر امیر همین است، جایِ غربت نیست میانِ لشگرِ دشمن مگرد جرأت نیست به مشك، سمت حرم برده آب را، عباس حرام كرده به بیگانه خواب را، عباس گذشته نیمه ای از شب مدام می گردد شب است و باز به گردِ خیام می گردد كه دید بین سیاهیِ شب، كسی آید ز دور سمت امیر عرب، كسی آید ز خشم خیره شد و شیرِ هاشمی غرید نهیبِ غرّشِ عباس در فضا پیچید كه هستی این همه جرات به خویشتن دادی و دودمانِ خودت را به سوختن دادی علم ندیده ای، از دور با علمدار است چگونه آمده ای، چشمِ خیمه بیدار است كلامِ او كه به پایان رسید جانش سوخت صدایِ نالۀ زینب شنید جانش سوخت به رویِ چشمِ زمین، ماهِ خاندان افتاد خمید و پیشِ قدمهای آسمان افتاد مرا ببخش چرا آمدی تا اینجا سلام حضرت بانو شما كجا اینجا؟ دو پلك خسته ی خاتون كربلا وا شد شروع زمزمه اش باز وا حسینا شد رسیده ام كه ببینی مرا قراری تو وصیت پدرم را به یاد داری تو گرفت دست تو و گفت ای توانِ حسین همیشه جانِ تو و جانِ كودكانِ حسین چه شد كه خاك به دامان و چنگ بر جامه ست ببین به خیمه ی مان صحبتِ امان نامه ست جهان به چشمِ علمدار تارتر شده بود تمامِ قامتِ عباس شعله ور شده بود میانِ شب عرقِ شرم از جبین می ریخت به گریه خونِ دل از چشم بر زمین می ریخت گرفت چادرِ بانو و بال و پر می زد برای غربتِ اربابِ خود به سر می زد سوار رَف رَفِ خود شد توان به مركب داد علم به دوش گرفت و نفس به زینب داد كشید تیغ دوسر را، به دور سر چرخاند سپاه را به نگاهی به جنبشی لرزاند رگی به صفحه ی پیشانی اش تورم كرد تمامِ لشگرِ شب دست و پای خود گم كرد دوباره مركبِ خود را به رقص آورده دوباره سینه ی آتشفشان تلاطم كرد به بیرقی كه به دوشش نهاد موج افتاد امیر سمت حرم آمد و تبسم كرد كشید نعره كه امشب امانتان بِبُرم برای حرف امان دودمانتان بِبُرم به زخم تیغ علی بازوانتان شكنم به ضربه ای همه ی استخوانتان شكنم رسید ظهر دهم، نوبت علمدار است تنش به روی زمینهای گرمِ خونباراست وزید سوز حزینی به خیمه گاهِ رباب كه ای برادرِ تشنه برادرت دریاب