شب تا سحر به گریه ی خود خو گرفته ام
سید مجید بنی فاطمهپسندیدن0
بازدید1.5K
شب تا سحر به گریه ی خود خو گرفته ام ازعمه هم زِشرم و حیا روگرفته ام می دانم ازخجالتِ من آب می شود بیند اگر كه دست به پهلو گرفته ام ازرویِ نیزه مینگرد حالِ ما عمو من از نگاهِاوست كه نیروگرفته ام من روی نیزه ها سرِ اصغرندیده ام ازخواهرم سراغِ سرِ او گرفته ام بأبی انت و امی یا اباعبدالله صد مرده زنده میشود از ذكر یا حسین ارباب ما معلمِ عیسی بن مریم است عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت قنداقه ی حسین شرفِ عرشِ اعظم است در كنارِ علقمه مردی زِ پا افتاده است یا گلی از گلشنِ آلِ عبا افتاده است بر مشامم می رسد هر لحظه بوی كربلا بر دلم ترسد بماند آرزوی كربلا تشنه آب فراتم ای اجل مهلت بده تا بگیرم در بغل قبرِ شهید كربلا