شب آخر رسید و خیمهی مستان به پا شد
حاج موسی رضاییپسندیدن8
بازدید800+
شب آخر رسید و خیمهی مستان به پا شد شب همعهدی عشاق ارباب وفا شد میگن اصحاب آقا، به صد شور و تمنّا عَبَد والله یازهرا ما نِنسَی حسینا موسم عشق و بازی در همه عالمِینه وقت جانبازی ما بهر ارباب حسینه حسین جانم، حسین جانم، حسین جانم، حسین جان... اَمان ای دل فلک دارد سرِ آزارِ زینب بسوز ای دل نخوابد گرمیِ بازار زینب اَمن از حال خواهر، پریشانحال و مضطر میخونه: کاش نشی هیچوقت جدا از من برادر دست خواهر از این غم داره آقا میلرزه آه از آن دَم که بینم رأس تو روی نیزه اَمان ای دل اَمان، ای اَمان از قلب زینب... سه غم اومد سرم، هر سه به یک بار ای حسینجان غریبی و اسیری و غم یار ای حسینجان بمیرم عصر فردا به هَل مِن ناصر آقا نمونده یک نفر یاور برایت شهریارا آه از آن دَم که جنجال شد به پا توی گودال آخ بمیرم عزیزم پیکرت میشه پامال حسین جانم، حسین جانم، حسین جانم، حسین جان...