شاید امسال به این بادیه باران برود
علی اکبر زادفرجپسندیدن2
بازدید300+
شاید امسال به این بادیه باران برود شاید امسال به این دشت، بهاران برود شاید امسال خدا را تو چه دیدی، شاید یوسف گمشده اینبار به کنعان برود شاید امسال حسین از سفر کربوبلا منصرف گردد و شاید به خراسان برود شاید امسال کسی آب نبندد به کسی یا اگر بست، از این کرده پشیمان برود شاید امسال علیاصغر آغوش حسین سوی گهوارهی خود با لب خندان برود شاید امسال اذان علیاکبر در شهر تکیه در تکیه، شبستان به شبستان برود شاید امسال اباالفضل نیفتد از اسب شاید امسال اباالفضل به میدان برود شاید امسال حبیب و وَهَب و جوْن و زهیر نگذارند که آتش سوی طفلان برود شاید امسال نه از گوش کسی خون آید و نه در پای کسی خار مغیلان برود شاید این قافله تا کوفه و از کوفه به شام تازیانه نخورد دیگر و آسان برود خیزران شرم کند از همه شاید امسال چه رسد اینکه سوی آن لب و دندان برود * * * * رسید بالاخره قافله کنار فرات سلامتیِ حسین و قبیلهاش صلوات رباب آمده با اصغرش، خوش آمده است رقیه آمده با اکبرش، خوش آمده است چقدر خوب که جمع بزرگها جمع است تمام قافله پروانه، عمه هم جمع است به بندهها برسان جلوهی ربّ آمده است خبر دهید زنان را که زینب آمده است چه با شکوه میآید ز محملش پایین سر تمامیِ مردان مقابلش پایین حجاب دختر زهرا هزار پردهی نور ز قدّ و قامت این زن نگاه عالَم دور رکابدار اباالفضل، پردهدار حسین شکوه این زن اباالفضل، اقتدار حسین چرا کسی نمیآید سلامشان بکند سلامشان بکند، احترامشان بکند بزرگبانوی این قافله پریشان است خدا بخیر کند خیره بر بیابان است گمان کنم خبر سر براش آوردند خبر ز غارت معجر براش آوردند رساندهاند خبر را که ای صبور حرم شکسته میشود این سمتها غرور حرم اگرچه آمدهای با دو صد جلال اینجا به عصر روز دهم میروی ز حال اینجا همان زمان که حسینت میان گودال است تنش به زیر سُمِ مرکب پامال است همان زمان همه در میان آشوبند به بوسهگاه نبی تیر و نیزه میکوبند لباس کهنهی او از تنش جدا شد به روی جشم شریفش برو بیا شد * * * * میشه بهم بگی، سپردیمون به کی؟ محرمامو دیدم روی نیزه یکی یکی هنوز نخوردم آب، که دارم اضطراب منو تو میرسیم بههم تُو مجلس شراب دیدم که افتادی، به زیر دست و پا چیزی نموند ازت زیر نیزهشکستهها هنوز میسوزم از، آتیش خیمهها بچه یتیما رو زدن یه مشتی بیحیا زینب تو با خولی مسافر بازاره کی بِین این نامردا هوای ما رو داره؟ * * * * مصحف ورق ورق، ای روح پیکرم آیا تویی برادر من؟ نیست باورم * * * * ناراحتم زیاد نماندم کنار تو شمر آمد و برای نشستن زمان نبود ماندم چرا به زور کشیدند از تنت آخر لباس کهنهی تو که گران نبود گفتم به آفتاب نتابد روی تنت شرمندهام که روی تنت سایهبان نبود دیروز شش برادر کرار داشتم امروز دور خواهر تو جز سنان نبود (تا خود حشر بر سنان لعنت که فرو کرده نیزه در بدنش) با لشکری برای سرت جنگ کردهاند پس حق بده اگر که به جسمم توان نبود هر ناقهای به غربت من گریه میکند مانند من غریب در این کاروان نبود آغوش من که هست، چرا ماندهای به خاک؟ جای تن تو بر روی ریگ روان نبود باد صبا ببر به نجف روضهی مرا روضه بخوان که دخت علی در اَمان نبود ما رسممان شهادت و از جان گذشتن است اما دگر اسیر شدن رسممان نبود * * * * مگه سفر رُو ناقه بدون محمل میشه؟ مگه سفر با ناموس بِین اراذل میشه؟ تو کس و کار منی شمر جلودار شده با سرت راهنمای منو طفلان شدهای