شام بلاو تشت طلا و سر حسین
حاج علی کرمیپسندیدن24
بازدید1.4K
شام بلا و تشت طلا و سر حسین گردیده قاتل پدرم میزبان من من ناله میزدم ز دل، او چوب خیزران من تن به مرگ دادم و سوخت جان من **** من ریختهام سرشک ولی او شراب ریخت **** یادم نمیره اون کوچه به کوچه رو صبح تا غروب چرخوندن اون زن و بچّه رو چیزایی که دیدم هیشکی دیگه ندید روم نمیشه بگم چیا دیدم توو مجلس یزید اشکای دخترها رو با آستینم پاک کردم کنج خرابه یک شب خواهرم و خاک کردم زخمای تنش عمیق و کاری بود رفتنش رفتن گریهداری بود بس که روی بدنش کبودی داشت زن غسّاله ازش ... سی ساله که بند نیومد اشکای هر شبم سی ساله که قطع نشده حرارت تبم سی ساله که سوختهام از غصهی زینبم سی ساله که فقط من آه میکشم به ناموسم شده جسارت جلوی چشمم ***** مقابلم به زن و بچّهام جسارت شد امان ز غربت مردی که بد گرفتار است ***** صدای گریهی نوزاد میکشد ما را خدا کند که بخوابد، رباب تب دارد ***** شیرخواره سیر باشد زود خوابش میبرد از عطش بیخوابی اصغر عذابم میدهد از دم دروازه تا بازار ساعتها گذشت این شلوغیهای هر معبر عذابم میدهد یک ذبیحی را اگر بینم کسی سر میبُرد خاطرات کُندی خنجر عذابم میدهد ***** دهاتیها تن ارباب ما را جمع میکردند کنار یکدگر چیدند اعضای جدا را هم ***** بخدا حتّی تصوّر غمت ما، رو از زندگیمون سیر میکنه حق داری که توو جوونی پیر بشی غم ناموس آدم و پیر میکنه یادته عمّهات و روبهروت میزد؟ لطفت و شامل حالش نکنی اگه از حق خودش بابات گذشت، تو یوقت شمر و حلالش نکنی شبی که رقیّه گم شد یادته؟ کاری کرد که خون زجر به جوش بیاد پیدا شد رقیّه اونجا خیلی زود، ولی خیلی طول کشید به هوش بیاد واسه هر شیرخوارهای که تشنهاشه، تو با دستای خودت آب میبری اگه حتّی شمر رو هم ببخشی تو، میدونم از حرمله نمیگذری ***** او که خود آفتاب قافله بود دست و پاش میان سلسله بود عرقش روی لالهگون میریخت دائم از دست و پاش خون میریخت اشک چشم امام را دیدند همگی کف زدند و خندیدند دست قرآن کجا، طناب کجا؟ او کجا مجلس شراب کجا؟ ***** ای آفتاب بدون زبان یا سجّاد فراتر از پر و بال خیال یا سجّاد تو حفظ کردهای اسلام را در آغوشت همه رسالت خون حسین بر دوشت تو خطبه خواندی و بی آبرو منافق شد که از درخشش آن شام صبح صادق شد عبادت تو، مناجات تو حماسی بود شبیه فاطمهای گریهات سیاسی بود خروش گریهات آئینهدار آینده است که از طراوت اشک تو کربلا زنده است تویی که زندگیات وقف حفظ مکتب بود کسی که جان تو را حفظ کرد زینب بود چه زینبی که پس از کربلا قیامت کرد و پا به پای تو بر کاروان امامت کرد غم اسیری او ای امام با تو چه کرد؟ بگو که کوفه و آن شام با تو چه کرد کسی شبیه تو با دست بسته جنگ نکرد کسی هدایت مردم به زیر سنگ نکرد کسی شبیه تو شعله بر او زبانه نزد به هیچ امام کس انقدر تازیانه نزد کسی که بر شتر خویش تازیانه نزد چه کرد بوود که او را به تازیانه زدند کسی شبیه تو آتش نرفته پابوسش اسیر پیش نگاهش نبوده ناموسش ***** آنچه با یک خطبه در شام بلا بیمار کرد کی تواند صد شهید راه حقّ این کار کرد؟ آنچه با خونش پدر کردی، پسر با اشک خویش واژگون کاخ ستم را با ستم کردار کرد هان نخوان بیمار او را زان که تنها چند روز حق برای حفظ نسل حجّتش تب دار کرد ظاهراً بیمار و در معنا طبیب درد خلق کو دعایش را خدا داروی هر بیمار کرد ***** ده تا ده تا با بک طناب رفتیم بعد از بازار، بزم شراب رفتیم توو بزم می قرآنم دست میخورد خیزرون از نامرد مست میخورد آنقدر بر روی لب و دندان او کوبید که چوب دستیاش شده دندانه دندانی ***** اگر ضریح نداری صحیفه که داری هنوز حضرت اشکی، هنوز میباری تو دیدهای تن از زخمها لبالب را تو دیدهای همهی ماجرای زینب را چه زینبی که تماماً سپر برای تو شد چه زینبی که دمادم فقط فدای تو شد ***** در جواب اینکه از حنجر چرا بوسه زدی؟ گفت: جای سالمی پیدا نکردم در بدن ***** کسی چون من تن بی سر نبیند کسی گل را ز من بهتر نبیند به دست خویش کندم قبر او را که عمّه جای آن حنجر نبیند **** از آن ترسم که آتش برفروزد میان خیمه بیمارم بسوزد **** زینب اگر نبود امامت تمام بود