نظرات
0هنوز نظری ثبت نشده

شال از شونهی مسیح انداخته اندوه به دل ضبیح انداخته جوری زلفت رو گرفته دستش انگار پنجه تو ضریح انداخته اولین زائر تو نیزه است اولین خادم تو سنگه سر چادرم اگه دعواست سر پیراهن تو جنگه آره تشنه موندی که چشمات تاره قتلگاه یا که نیزاره؟ تشنه موندی که چشمات تاره دیره آسمون چقدر شده تیره دست و پا زدن نفسگیره آه از روز و روزگار زینب بیتو دلخوشی نداره زینب ای که دائما کنارم بودی رفتی آخر از کنار زینب زیر دست و پا نمیرفتی دست و پام رو گم نمیکردم چه کنم رقیهات رو داداش اگه سمت خیمه برگردم مُردم جلو چشم تو زمین خوردم طرف خیمه پناه آوردم خستهام کاش میشد زخمت رو میبستم (کاری برنیومد از دستم) ۲ ما رو سمت کربلا آوردن خیلی سر تو بلا آوردن دیدم چند تا پیرمرد کوفی واسه کشتنت عصا آوردن طرف شریعه برگردون سرت رو، سرم به قربانت که نسیم آب شاید خورد به لبهای خشک و عطشانت دردم اینه که سرت رو گم کردم من که بی تو برنمیگردم جا نیست یه کفن واست محیا نیست هیچ کسی مثل تو تنها نیست من رو زابراه نکن دست و پا که میزنی مادر رو نگاه نکن یه نفر کاری کنه شمر اومده برا ما جلوداری کنه دیدم با نیزه تنت رو از زمین بلند کرد به حلقومت یه نیزه بند کرد جلو چشام بگو بخند کرد رگهات رو دیدم یه عده نابلد بریدن چقدر سرت رو بد بریدن
هنوز نظری ثبت نشده