شاخهی طبع خزاندیدهی من بار نداشت
سیدرضا نریمانیپسندیدن2
بازدید200+
شاخهی طبع خزاندیدهی من بار نداشت چشم آلودهی من فرصت دیدار نداشت رو به مهتاب نشد روزنهای باز کنم قفسِ ظلمت من رِخنهی دیوار نداشت چَنگ انداختهام دامنِ تنهایی را منِ بیکَسشده از بس که کس و کار نداشت آه، آدینهی بیتو شده آیینهی دِق کاشکی جمعه تواناییِ تکرار نداشت در بساطم چه کنم کهنه کلافی هم نیست یوسف گمشدهام گرمی بازار نداشت آبروریزی من شهرهی آفاق شده مثل من هیچکسی وضع اَسَفبار نداشت از سرِ بیخِرَدی قلب تو را میشکنم وَرنه این عاشق بیفکر که آزار نداشت گریه کردم که مگر بار مرا بخری دلم این ظرف ترکخورده خریدار نداشت امر کن، یک نفری پای غمت میمیرم تا نگویند که فرماندهی من یار نداشت مثل سیِّد حسنت، گرم بغل کن ما را یا کریمی که عروجش غمِ آوار نداشت لحظهی آخرم ای کاش کنارم باشی چه کند گر که مریض تو پرستار نداشت جان آن مادر افتاده دم در برگرد آنکه با قامت خم طاقت پیکار نداشت شیشهی عمر علی با لگدی سخت شکست لااقل کاش در سوخته مسمار نداشت بدزدنت جلوی چشای حسنت ناحله الجسم شدی و چقدر میلرزه بدنت نزن که مادرم جوونه نزن نامرد که بیگناهه خالی نکن دق ودلیتو نزن که غرق اشک وآهه ایستادم به روی پنجهی پایم دستش از روی سرم رد شد و بر مادر خورد