سپردی دست خادمها سیاهیهای پرچم رو
حاج علی کرمیپسندیدن70
بازدید2.9K
سپردی دست خادمها سیاهیهای پرچم رو بگو امسال میبینم من ماه محرم رو دم فوارهها از مشک سقا آب مینوشم لباس مشکی ماه عزا را با تو میپوشم همینکه نالهی یابن الشبیبت راه میافتد تصور میکنم از روی مرکب شاه میافتد در آن ساعت که هر آیینه زات رب الارباب است کسی با چکمه وارد شد به گودالی که محراب است کسی با چکمه قرآن خدا را پشت و رو میکرد و با خون خدا دستان خود را شستشو میکرد مگر جان جهان را چقدر او نیمهجان میخواست مگر یک سر جدا کردن چقدر آخر زمان میخواست به مقتل شد ولی با دست غرق خون نمیآمد نمیدانم که از مقتل چرا بیرون نمیآمد ****** دم مغرب بود انگار ذبح تو واجب بود پیرهنو بردند اوضاعت نامناسب بود ****** تشنه را باید دو جرعه آب بدن نه که با نیزه بهش جواب بدن پیرهن کهنه به کار کی میاد خواستن آقای ما رو عذاب بدن